آخرین امتحانم در دانشگاه ریاضی مهندسی بود با دکتر شیدفر، آن‌قدر درس خوانده‌بودم که از خستگی درحال ‌مرگ بودم. بعد از امتحان رفته‌بودم شهسوار. به خانه که رسیده‌بودم روی نزدیک‌ترین راحتی به در ورودی با لباس و مقنعه وسایر متعلقات آویزان از یک دختر بیست و سه چهارساله خوابم برده‌بود. بابا ابی آمده‌بود و آهسته صورتم را لمس کرده‌ وگفته‌بود:" پاشو دختر، پاشو برو تو اتاقت بخواب" چشم‌هایم را بازکرده و دوباره بسته‌بودم. ته دلم خوش‌حال بودم هرچند نمی‌توانستم ازشدت خستگی به شادمانی‌های خاص خودم بپردازم. بدوم، بپرم، پایکوبی کنم. دست روی کتاب‌های داستان بابا بگذارم و ببوسمشان و به آن‌ها بگویم: سلام...من دوباره آمدم...

یک دوره درمن، در زندگی‌م تمام شده‌بود. آن لحظه می‌توانستم سرم را بالا بگیرم و بگویم: بابا بالاخره درس من هم تمام شد، من مهندس شدم... اما چشم‌هایم را بسته‌بودم و به داستان‌هایی فکر کرده‌بودم که در دوران دانشجویی نوشته‌بودم. فسانه‌ی تارا، تنهایی‌های یک استاد ریاضی، نامه‌های سیاه... چه‌قدر شعرسپید نوشته‌بودم. چه‌قدر شعرهای نیمایی سروده‌بودم.

وجودم معجونی شده‌بود از شعر، داستان،کلمه، اندوه، شور و شوق جوانی، فرمول، الگوریتم، هدف و بی‌هدفی، بی‌خیالی و خیال‌پروری وسرشار و تهی از آن، از بود و نبود...  که سعی می‌کرد به هرصورتی که هست روزنی در پیله‌ و تارهای تنیده‌شده‌ی اطرافش ایجاد و پرواز کند.

چشم‌هایم را باز نمی‌کردم و خواب داستان‌های بلندی را می‌دیدم که باید بنویسم، خواب می‌دیدم در جنوبم و زیر نخل‌ها نشسته‌ام، خواب می‌دیدم محمود دولت آبادی، سیمین دانشور، اسماعیل فصیح و علی‌محمد افغانی و ...(نویسنده‌های محبوب نوجوانی وجوانی‌ام و حالا...حتی ) کتاب‌هایم را می‌خوانند و تاییدم می‌کنند. اوه... چه خواب‌هایی می‌دیدم...

دیروز زمانی که برای خودم تعیین کرده‌بودم، تمام شد. مثل یک دوره‌ی امتحان واحدهای اختیاری بود. ناگفته نماند واحد حذفی هم داشتم. واحدهایی هم بودند که قبلا گذرانده‌بودم مثل کلاغ، چه زود بزرگ شدم، این برف کی آمده که  لینک نوشته‌هایم را در موردشان می‌گذارم. واحدهایی هم داشتم که کتاب‌هایشان به دستم نرسید یا این که نرسیدم آن‌ها را بخوانم و پاس کنم. واحدی هم بود که خواندم و نرسیدم درموردش بنویسم مثل مردمَرد که به هرحال در روزهای آینده در موردشان خواهم‌ نوشت. خسته هستم اما خستگی دلچسبی دارم. تمام ماه گذشته را در دنیای داستان سپری کردم با همه‌ی مسئولیت‌های کاری و خانه‌داری و مادرانه‌ام سعی کردم از هیچ کاری نزنم پس مجبور شدم از جانم مایه بگذارم و از زمانی که برای داستان نوشتن وقت می‌گذاشتم.

برای ننوشتن بهانه‌ی دیگری هم برایم جور شده‌ بود بیشتر فایل‌های داستان‌هایم را که ویرایش کرده‌بودم ازبین رفته‌ بود وهرچه فولدرها را زیر و رو می‌کردم، نسخه‌های نهایی و ویرایش‌شده‌ پیدا نمی‌شد. این موضوع یک ماهی بود که مرا دچار غم‌زدگی و تحسرکرده‌بود پس به دنیای داستان‌های برگزیده‌ی هفت‌اقلیم پناه بردم. هیچ رمان و داستان خارجی هم نخواندم. درکل درخدمت نویسنده‌های وطنی بودم. امروز خانه‎تکانی می‌کنم. باید بنویسم. باید بنویسم. باید...

آیا به من چیزی خواهد رسید؟ آیا داور داستان‌های هفت‌اقلیم بودم؟ آیا به عنوان خواننده‌ی حرفه‌ای سال نشان افتخار خواهم گرفت؟ قطعا خیر... همه‌ را به خاطراحساسم انجام دادم. احساسی که می‌خواستم در پناه به جادوی داستان به دست بیاورم و امروز از آن سرشارم...