آسان گیر کارها...
خیلی دوست دارم در دستهی آدمهای آسانگیر قرار گیرم که آسان گیر کارها از روی طبع... دوست ندارم سخت بگیرم تا جهان به من سخت بگیرد اما نمیشود. همین حالا داشتم فایلهای سیستم را زیر و رو میکردم که فایل را دیدم. بازش کردم و از هرجایی چند کلمهای خواندم. خونی که به زیر پوست گونهام میدوید با همهی وجود حس کردم. چه خوب که قرارداد را بستم و کتاب از دستم رفت واگرنه محال ممکن است نویسندهی کوچک سختگیری مثل من بتواند تصمیم بگیرد که حالا کدام کارش را به چاپ برساند. تا وقتی که خیلی بلد نیستی خیلی خوب است. مینویسی و فکر میکنی که نوشتهات اگر شاهکار نیست حداقل خوب است. اما وقتی اندکی یاد میگیری، تردید و وسواس دیگر رهایت نمیکنند.
شرم روی گونهام میدود، خون زیر پوستم میدود. نمیدانم. امیدوارم پروسهاش آنقدر طول نکشد که وقتی بیرون آمد، مجبور شوم خودم را جایی گم کنم.
یک تکه از داستانم را که در فی*س* بوک گذاشتهبودم اینجا برای شما دوستان عزیزم میگذارم.
...
از ماشین پیاده شدهبود، چیزی نمیشنید، چیزی نمیدید، زمین میچرخید و سعید سوارش بود. آتش میبارید، مرگ میبارید، شهادت میرویید. دستی مقابل پایش در خاک فرورفتهبود. پایی آنطرف تر روییدهبود، آتش میبارید و خورشید به زمین نزدیک میشد. سعید کر، گنگ و مبهوت به پیرامون نگاه میکرد و انگار مویرگهای حیاتش که بندش کردهبودند به زمین، به زندگی و عشق، یکی یکی میشکافتند و میگسیختند. همرزمی نماندهبود، همسنگری نماندهبود. تانک به او که چون درخت خشکیدۀ درحال سقوط، تلوتلو خوران در یک دایرۀ محدودِ ناتمام میچرخید، نزدیک شدهبود. سعید نگاه کردهبود و ندیدهبود. چرخیدهبود و نفهمیدهبود، دنیایش دایرهای شدهبود کوچک و ناتمام. انگارباید میچرخید. خیره نگاه کردهبود به چشمهای مرد عراقی که نگاهش میکرد و سر تکان میداد و او را ندیدهبود. سعید تنها دایرهای میدید سرگردان، که میچرخد و او را میچرخاند...