خبری برای داستان نویسان مقیم لاهیجان
کم پیش میآید در یک محیط زندگی معمول مثل خانه، مدرسه، اداره، بازار و ... کسی بگوید: فلانی ، شنیدهام شعرمیگویی، بخوان ببینم... یا اینکه عنوان کند: داستان مینویسی؟ رمان یا داستان؟ چیزی همراهت هست، که بخوانی؟...
داستاننویسان و شاعران آن هم ازنوع شهرستانی، چنین فضایی یا ندارند یا اگر دارند بسیار کم و فقیراست. مثلا دررشت، خانهی فرهنگ، هردوهفته سهشنبهها جلسهی داستانخوانی دارد و اتفاقا من از تابستان به این طرف افتخارعضوشدن دراین مجموعه را پیدا کردهام، اما این که بتوانم همیشه به این جلسات بروم امری پیشبینی نشده است و برمیگردد به زمان کمی که برای رسیدن به کار و فرزند وهمسروخانه زندگی دارم. نتیجهاش این شده که فعلا فقط عضوم و از مهرماه به اینطرف نتوانستهام در این جمع دوست داشتنی حاضر باشم.
برهیچکس پوشیده نیست که کانون فیض یکی از بهترین جلسات داستان و شعر شرق گیلان و گاه به گفتهی مسئولش کل گیلان را داشت. فضایی صمیمی و تقریبا حرفهای که بدون تعارف نقد داستان میکرد وهردوهفته پنجشنبهها سه ساعت در کتابخانهی فیض تشکیل نشست میداد، از بیمهری که بر مسئول کانون و کانون پیش آمد و اصل و اساس کانون فیض را برهم زد، میگذرم. ما معتادین به هردوهفته نشست، گوش شنوای داستانهای کوتاهمان را از دست دادیم. جایی نبود که داستاننویسان لاهیجان دورهم جمع شوند و در نقد داستانهایشان به هم بتازند و از هم مطلب بیاموزند. بعد از مدتی صحبتهایی پیش آمد که ارشاد خواسته تشکیل جلسات داستان زیر نظر خودش باشد و این جلسات نیازبه هیئت امنایی پنج نفره دارد و یکی از دوستان نویسندهی مقیم لاهیجان که اتفاقا معروف و محبوب هم هست مسئول این کار شد و ما را هم شریک کرد. اما هیچ خبری نشد. یعنی بعد ازآن همه تحویل عکس و فرم پرکردن به اداره ارشاد مرکز استان هیچ جوابی در خصوص اجازه تشکیل جلسات داستان به نویسنده و یا به ما ابلاغ نشد.
تابستان شروع میشد و نوشتهها بدون نقد روی هم تلمبار...
یک روز از مقابل ادارهی ارشاد که رد میشدم نگاهی به پردههایی که هر تابستان برای جذب هنرآموزان میزند انداختم. بالطبع نزدیکترین دورهها به نویسندگی در بخش سینمای جوان فیلمنامهنویسی بود و من بدون درنگ ثبت نام کردم. از دیرتشکیل شدن جلسهی اول کلاس به دلیل پرنشدن سقف تعداد مراجعین میگذرم. من فضایی میخواستم که در آن داستان بال بال بزند و کلمه پرواز کند و این کلاس میتوانست کمک خوبی به این عطش باشد که بود و باعث شد تفاوتهای اصلی داستان و فیلمنامه را یاد بگیرم و برای خودم یکپا فیلمنامهنویس شوم. بارها میخواستم از فضای کلاسی که میروم به سبک مژده الفت بنویسم ولی فکر کردم که کار خوبی نیست چون ممکن است باعث ناراحتی همکلاسهایم شوم و همکلاسیهای من مثل همکارگاهیهای مژده وبلاگ او را نمیخوانند که میزان شوخی خونشان بالا برود. غلو مرا در خصوص یکپا فیلمنامه نویس شدن نادیده بگیرید من تنبلترین شاگرد کلاس آقای محمودی بودم و هستم چون تا به حال اشتراک مجلهی فیلمنگار را نگرفتهام و هنوز که هنوز است جز یک فیلمنامه که متعلق به استاد بود فیلمنامهی دیگری نخواندم. چرا؟ خوب معلوم است تمام شهریورومهردرگیرکاربلندم بودم وهنوزهم هستم. بعد برای خودم برنامهی کتابهای هفتاقلیم را گذاشتم. بدترین نتیجهاش این بود که پسرک را به اندازهی کافی در درس انگلیسی کنترل نکردم و او به گمان پاس نکردن در کل بیخیال این ترم زبانش شده است. مادر نمونه بودن این نتیجهها را هم دارد... به هرحال سخن کوتاه کنم که این کلاس و کارگاه فیلمنامهنویسی رفتن ما به ارشاد کمِ کم یک نتیجهی خیلی خوبی داشت و آن این بود که آقای محمودی تصمیم گرفتند کارگاه فیلمنامه نویسیشان را که چهارشنبههای هر دوهفته در ارشاد تشکیل میشود به یک هفته داستان و یک هفته فیلمنامه برنامهریزی کند و به هرحال این هفته چهارشنبه اولین جلسهی داستان در ادارهی ارشاد است که فیلمنامهنویسان هم در آن حضور دارند. این مطلب را میگذارم که به همهی داستاننویسان لاهیجانی که اینجا را میخوانند یادآوری کنم که هربار تابستان بیرون آنها را میدیدم از بیجلسهای مینالیدند و دلشان هوای جلسات داستان را داشت. یادتان نرود قرارمان 4.30روز چهارشنبه این هفته در اداره ارشاد. سالنش را نمیدانم، آمدید سالنش هم پیدا خواهد شد.
پ.ن. این هفته کم مانده بود بمیرم. شهلا میگوید چرا این همه بی احتیاطی میکنی میگویم بی خیال شهلا جان به جایش از مرگ بهتر مینویسم. چپ نگاهم میکند. اما از همهی این حرفها گذشته خیلی خوشحالم که زنده ماندم.