و ناگهان ساعت چند بود

که زمین ایستاد

 برف همه‌جا را فرا گرفت

 بانو ماند...

پنجره ...

مه...

کولاک و تگرگ...و سرما...

 پرندگانی خسته روی سیم‌های لخت برق...

 گردن کشیدند...

چشم دراندند...

پرواز را

نه

یارای پرگشودنی نبود...

انتها

کوه فرورفته در مه ...

در برف

در تاریکی

و خورشیدی که دیگر آواز نمی‌خواند...

و خورشیدی که آوازهای نخوانده‌اش را ...

اشک ...نه

فریاد ...نه

دیگر سر نداد

و ایستاد

نگاه کرد...

...

بو بکش

برف‌ها آب می‌شوند

و زمین دوباره خواهد روئید

و خورشید آواز خواهد خواند

و "بوی برف "

ورق به ورق

زمین را فرا خواهد گرفت...

زمین سبز را...

بانو

دست برافراشته نگاه کرد

به نوک انگشتانش

که وصل بود

به زمان...

به آسمان...

به خورشید...

...

 

به شهلا شهابیان  عزیزم و آوازهای نخوانده ی خورشید...