هفتم آبان هشتاد و شش
با یک آسمان ابر درپیشانی پاس می گیرم هوا سرد شده است، کج راه می روم، باد می وزد، خم میشوم، باد تند میشود خم میشوم، می گویم نشکنم یککاری کن، نشکنم، من که خیلی خم شده ام، طاقت می آورم، نباید بشکنم هرطوری هست باید محکم بمانم،
راه می روم فالگوش میایستم، زن خسته است ولی باخنده می گوید ماه به ماه به بهانه پرداخت قسطهام می بینمش. مرد میگوید: بیماراست... چه کنم؟ پول دوا درمانش خیلی زیاد است. پسرک می گوید ساعت چند؟کجا؟
میخوانم... میرقصم... می وزم ... میخندم من چه خوشبختم امروز... ازلابلای آن همه مه ازآن اعماق کسی میپرسد های کجایی دخترک ... تنهاییِ آن همه کاغذ سپید را که به جنون زنی بردی شلوغ وگمشده در خیال جوانی ... آه کجایی تارا که وقتی در می گشودی شب در تو گم میشد... کجاست آن شعرها وشورها... باد میآید، خم میشوم خم می شوم خم می شوم .آنگونه که برپله هاخم می شدم ... نشکنم، نشکنم، نشکنم، آنگونه که در پیچ کوه می شکستم با آن همه موهای پیچ در پیچ ...
پ.ن : آرشیوم را به دنبال یک آمار زیر و رو کردم این نوشته ی هفتم آبان 86 نظرم را جلب کرد ...نوستالژی زده شدم و ...گذاشتم تا با هم بخوانیمش ...