حافظه تاریخی من
هربار از رخدادی میرنجیم، آنان که در پیرامونمان هستند مهربانانه میگویند: فراموشش کن این هم میگذرد، به دل نگیر، کینهای نباش. میدانم درطی گذران سالهای معاصرعمرمان، هزاران اصل روانشناسی ثابت شده است که به خاطر سپردن بدی دیگران بدترین است در حق خودمان، اما اینروزها مدام این پرسش دراندیشهی من میرقصد و هربار سعی میکنم فراموشش کنم با یک تکان با یک حرکت موزون و یا غیر موزون و سریع دوباره رخ مینمایاند که آیا ماندن در این برهوت مردابی و پیش نرفتن، به این بیحافظگی تاریخیمان برنمیگردد؟ این که راحت میگذریم و به خاطر نمیسپریم که فلان دوست یا همکاریا آشنا درحقمان چه کرده و باز به روابطمان با او یا آنها ادامه میدهیم که شاید روزی، روزگاری، جایی به دردمان خورد؟ بگذار آهسته بروم آهسته بیایم که شاخ گربهایش را در پیکرم فرود نیاورد که دوباره ازیک سوراخ عداوتش گزیده نشوم که مارگزیدهام وازریسمان سیاه و سپید میترسم که ...
من میخواهم این عادت ظاهرسازی را از خودم دورکنم، این که کینهای نباشم و با اندیشیدن به کار بد دیگری، خودم را آزار ندهم بسیار خوب است، اما چه قدرکسی را که به من بد کرده خوب نگاه کنم ودرجواب لبخند زورکیش به او لبخند بزنم در حالی که درذهنم طناب دارش* را میبافم و تصویر طناب دار*خودم را در ذهنش میبینم.
میخواهم زینپس، بدیهای دیگران را فراموش نکنم. به خاطر بسپرم به من چگونه نگاه کردهاند و چگونه درپاسخ به بیغل وغش بودنم کنشی ناشایست نشان دادهاند. با کسی دشمنی نمیکنم چون در مرامم نیست رنجیدن و رنجاندن... اما حداقل به عنوان انسانی آزاد میتوانم بر میزان رابطهام با اطرافیان حد ومرز تعیین کنم.
مهم نیست که حالیان درموردم بگویند پشت چهرهی آرام این زن، زنی تندخونشسته است که راحت نمیبخشد و بدیها را فراموش نمیکند، شاید آیندگان بگویند او زنی بود، که حافظهی تاریخی داشت.
*و و این جهان
پر از صدای حرکت پاهای مردمیاست
که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طناب دار تو را ميبافند: فروغ فرخزاد