آتشفشانی خاموش در من مرده است...
ساعت نه و سی دقیقه صبح چهاردهم بهمن ماه نود و یک بود...این زمان را مینویسم که یادم نرود...
آسمان خاکستریهایش آنقدر زیاد بودند که مه را دور زده بودند و به من دهن کجی میکردند. من میخندیدم و فکر میکردم خاکستریهای آسمان، امروزغمگینم نمیکنند... فکر میکردم بیدارم. فکر میکردم زمان زیر پاهای من نمیدود، راه نمیرود، متوقف است تا من به او برسم و از او پیشی بگیرم...
اما انگار خواب بودم و چشمهایم خواب خرگوشی را میدید که روی گردونه میجهد و فکر میکند دارد به خط پایان میرسد...و هربار که گردونه دمی میایستد خرگوش به خط آغاز نگاه میکند و حیرت، پردهای میشود روی پلکهایش تا بخوابد و فکر کند بیداراست و باز بدود، بجهد و بپرد...
حیرت را، آزادگی را، شوق و ذوق و همهی احساسات خوب انسانی را در قلبم میریزم و دست گشاده میچرخم و میچرخم و میچرخم... آنقدر که ریختههایم آسیاب شوند، آرد شوند، بیایند روی پلکهایم را بپوشانند تا به دوباره به خواب خرگوشی فرو روم. به خوابی که در آن ببینم. زمان ایستاده است و این منم که میدوم...
راستی چرا حافظ گفته بود بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین...
قرار است خرگوشک از خواب بیدار شود... بدود و به زمان برسد...و افساراو را در دست بگیرد...برای خرگوشک دعا کنید...
پ .ن ...غمگینم... و ساکت و...خشمگین و...لال و
...آتشفشانی خاموش در من مرده است...