از راه که رسیدم کنار دروازه‌ی خانه‌ی مادربزرگش منتظر بود. با خنده گفت قول سی دقیقه‌ی شنبه‌ها یادت که نرفته...! البته که یادم نرفته بود. پالتو و مقنعه و مانتو و کیف را به همسرم سپردم و مقابل  دروازه‌ام ایستادم. پسرکم شروع کرد به شوت کردن... به هر حرکت من، به هر شوت و هرگونه حمله و دفاعم از خنده غش می‌کرد، می‌‍پرسید: آخه چطور فوتبالت این همه خوبه؟...می‌گفتم فوتبالم خوب نیست از تو فرزترم. تا تو حرکت کنی من به دروازه‌ت رسیدم. بماند که چندبار شوتش  روی ساق یا مچ پایم فرود آمد. خم به ابرو نیاوردم و مقابل دروازه‌ام به شیوه‌ی چارلی چاپلین به دفاع پرداختم. آن‌قدر این روش او را به خنده می‌انداخت که من می‌توانستم هربار از ضد حمله استفاده کنم و گل بزنم. آن‌قدر که پسرکم غصه بخورد و من شیوه‌ام را عوض کنم تا برای پیروزی او مادرانه به دفاع بپردازم و مادرانه گل بخورم. با خوشحالی که به پدرش گفت من از مامان بردم ده بر نه...به چشم‌های درخشانش که نگاه کردم برای کودکی و دروازه‌های سنگی کوچه‌ی سعدی دلتنگ شدم. اگرچه قد کشیده است و حالا نزدیک است به من برسد و گاه می‌بینم که با غرور به شانه‌ام نگاه می‌کند که نزدیک شانه‌اش است. اما هنوز کوچک است خیلی کوچک درآغوشم یله می‌شود. هنوز هم می‌ترسد. برای کنارم خوابیدن دلایل خودش را دارد. چون فردا کم می‎بینمت. چون تو امشب ناراحتی تو به من بیش‌تر احتیاج داری...

از فوتبال که برمی‌گشتیم نگاهش داشتم سمت کوه و گفتم: صبر کن مامان... بو بکش... چشم‌هایش پر از پرسش بود. خندیدم: بوی بهارمی‌آید...

خاک تازه شده... بوی خاک خیس، گِلی که به تلنگرِِ رویش سبزه‌ها بیدار شده است. چشم‌هایم را می‌بندم و نفس می‌کشم...بهارهم سرانجام خواهد آمد...

نیمه‌شب هراسان از خواب می‌پرد: مامان. در آغوشش می‌گیرم: چی شده...؟ گفت: خواب دیدم موش‌های بزرگی نزدیک اداره‌ت به ما حمله کردن...نوازشش کردم تا بخوابد. گفت: ببخشید بیدارت کردم. خندیدم...

 پسرم نمی‎دانست مادرش تمام شب بیدار بود و گوش سپرده بود به صدای باران سیل‌آسایی که می‌بارید... و به آتشفشان خاموشی که درونش مرده بود، فکر می‌کرد.