بی قرار
نمیدانم امروز اصلا چه روزی از هفته است. شنبه؟ یکشنبه...نه امروز سهشنبه است. افسار کار خواندن و نوشتن از دستم رها شده است. مطالعاتم از بینظمی منظمم تبدیل شده است به گاه و بیگاه خواندنی و نوشتنم محدود شده به نگاهی نومیدانه به لپ تاپم که کنار تختم خاک رویش مینشیند و هر شنبه تیتی خانم سطحش را با دستمال مرطوب خاکزدایی میکند. ذهنم درگیرتندباد است. تندبادی از کلمات و طرحها، هیچ آرامی ندارد، هیچ آرامی نمیگیرد. هیچ... دست باید به کار افتد تا ذهن برقرارشود.
از شقایق شتابان میگذشتم. قوانین کارمندی و اهمیت ساعت زیر 7.30 اجازه نمیدهد رد عطر گل یخ را دنبال کنم. اما باز سه دقیقهای وقت هست که سر بچرخانم و رد شاخههای عمودش را ببینم که با آن گلهای معطر منحصربه فردش با سرما عشقبازی میکند. خانهای که گل یخ در حیاطش دارد در چهارسوی دیوارهایش دوربین کارگذاشته است، بهتراست زودتربروم و نگذارم سر صبح صاحبخانه، زن دیوانهای را ببیند که هوا را اطراف باغچهی محصور در دیوارش بو میکشد.
تندتر گام برداشتم و پرندهی سیاهی را دیدم که در لولهی یک بخاری خودش را گرم میکند و گربهای خاکستری که روی دیوار مقابل مظلوم گردن کشیده است و به پرنده سیاه نگاه میکند... باید نگاه گربه را میدیدی مظلوم، معصوم، و دوست داشتنی... واقعا چرا گربه حتی وقتی برای شکاربه کمین نشسته است، نگاهش این همه فریبنده است؟