وارد راهرو که شدم او را دیدم که کنار اتاق اجرائیات ایستاده است و روی دهانش یک چسب سپید زده است. خم شدم تا سرم به سر کوچکش که زیر کلاه رنگارنگش پنهان بود برسد. پرسیدم: تو چرا رو دهنت چسب زدی؟ نگاهم کرد و جواب نداد. پرسیدم: مامانت کجاست؟ با انگشت مادرش را نشان داد که روی راحتی نشسته بود و با لپ‎تاپش مشغول تایپ کردن بود. تا مرا دید، خندید و صدا زد: آرشام بیا... آه یادم آمد، من و آرشام قبلا آشنا شده بودیم، اما آرشام قبلا به دهانش چسب نمی‌زد. مادرش شانه بالا انداخت که نمی‌داند چرا پسرکش با چسب دهانش را بسته است.

پرسیدم: آیا در زمانی آرشام مدام حرف زده که کسی به او گفته باشد حرف نزن... خندید وگفت: نمی‌دونم شاید من...گفته باشم... یاد خودم افتادم که گاهی از خستگی، عصبانیت و هزار بهانه‌ی مسخره‌ی دیگر، دلم نمی‌خواهد هیچ صدایی را بشنوم... هرچه با آرشام حرف زدم جوابم را نداد. به مادرش گفتم: من درکم پایین است او چسب زده روی دهانش که حرف نزند.

با تحسربه آرشام نگاه کردم. دلم خواست یک چسب بزرگ روی دهانم بچسبانم برای وقت‌هایی که دلم نمی‌خواهد حرف بزنم برای وقت‌هایی که دلم نمی‌خواهد جواب بدهم و برای حرف‌هایی که نباید بزنم و می‌زنم...

از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. آسمان اخم کرده است. دلم برای اخم‌هایش می‌سوزد. می‌گویم اخم نکن پیشانی‌ات درد می‌گیرد... اصلا چطور است تو هم چسبی روی دهانت بزنی تا هروقت که دلت نخواست حرف نزنی...آسمان نگاهم کرد و اخمش باز نشد که نشد ...