مارگزیده
مارگزیده نباید از یک سوراخ، دوبار گزیده شود و اگر این اتفاق برایش افتاد باید گذاشت به پای اصرارش بر حماقت ورزیدن. فرض میکنم حماقت جسمی بود نرم، مانند خمیر که میشد ورزش داد، درازش کرد، کوتاهش کرد، روی تخته با وردنه صافش کرد و یا این که با آن مجسمهای ساخت. تندیسی، عروسکی... حماقت است دیگر نمیشود کاریش کرد، صاف میآید و مینشیند توی ذات آدم... حالا هر شکلی میخواهد داشته باشد...
بیرون باران میبارد و هوا سرد است، اما من گرمم است و بعد از بیماریهای سختی که از پنجشنبه تا به حال گذراندهام، فکر میکنم هنوز بیمارم و باید از این به بعد با آن چه که مربوط به سلامتیست شوخی نداشته باشم...
معاون اداره آمد به واحدمان و در رابطه با کاری گفت: یادتان باشد حق گرفتنیست نه دادنی و هر کسی باید حقش را بگیرد و این شد که من تلفن را برداشتم و شمارهی جایی که فکر میکردم ممکن است آنچه حق من نام داشته باشد را گرفتم. اما یادم نبود که امروز سهشنبه است و آنکس که قرار است در خصوص گرفتن حقم با او صحبت کنم، فقط سه روز اول هفته سر کاراست...