پدربزرگم خروس بزرگ سپیدی داشت که قدش اندازه‌ی چهارسالگی‌ام بود. تاج سلطنتی سرخش نزدیک سرکوچک سیاهم بود وقتی به من حمله کرده و منقارتیزش پوست وگوشت ظریف شانه‌ی چپم را خراشیده بود. هنوزهم پس از سال‌ها می‌توانم طعم اشکی که به خون آمیخته شده و ترسی که همه‌ی وجودم را فرا گرفته بود، حس کنم... پاهای باریک کوچکم می‎لرزید که پدربزرگ خروس را دعوا کرده و به او گفته بود: این شیواست بشناسش و به‎ش حمله نکن... من گریه می‌کردم و انگار کسی یا کسانی از دور و بر می‌گفتند: نازنازو... و پدربزرگ دست پینه‎بسته‎ی خسته‌ از کار روی زمین و باغ‎های مرکبات را روی سرم می‌کشید و می‌گفت: حالا صبر کن! این دخترم یه خانومی بشه...! من به چشم‌های او نگاه می‌کردم، به چشم‌های قرمز خروس که در ورودی کوچه‎باغ سنگفرش که جا به جا پر از چمن‌های تازه سبزشده و پامچال و بنفشه بود، ایستاده بود... درخت‌ها برگ‌های سبزشان را چتر راه کرده‌ بودند، گل‌های مروارید ابتدای باغ را فتح کرده بودند و من رسیدن به کوچه‎باغ  را می‌خواستم، تا کنار چشمه به مادربزرگ نگاه کنم که خاک، گل، تاید و آب را قاطی کرده و ته دیگ‎های بزرگ مسی را  اسکاچ می‌کشد. خروس اما کنار نمی‌رفت تا من بگذرم، از پدربزرگ پرسیدم: خروست نگهبان چشمه است؟ پدربزرگ خندید و گفت: نه نگهبان باغه... من گردنم را کج کردم. چه‌قدر دلم می‌خواست خروس با من دوست باشد تا بگذارد من از باغ بگذرم...اما... خروس ایستاد و از مقابل کوچه‎باغ  کنار نرفت که نرفت...

همکاری که درآستانه کارهای خدماتی را انجام می‌دهد، درخانه‌ی سرایداری شعبه زندگی می‌کند. برای خودش و خانواده‌اش در حیاط پشتی گل و سبزی کاشته است. مرغ‌ها و خروسی هم دارد که گاه می‌بینمشان جلوی شعبه مشغول کاویدن خاکند... خروس هر بار مرا می‌بیند سرش را افراشته نگاه می‌دارد با آن چشم‌های سرخ و نگاه پرغرورش یاد خروس پدربزرگ می‌افتم. کنار شعبه کوچه‌ای‎ست که به یک جنگل کوچک پر از درخت‌های تبریزی می‌رسد. تبریزی‌ها حالا لختند و شاخه‌های نازکشان در پناه آسمان دست‌هایی شده‌اند که حاجت می‌طلبند.

همکارمان یک روز کارهایش را که انجام داده، کنار بخاری اتاق جا خوش کرده، غروب سرد زمستانی‎ست و او فراموش کرده که مرغ‌ها و خروس را به لانه‌شان بفرستد. چشمش می‌رفته گرم شود که می‌بیند در خانه‎اش را می‎زنند. نگاه که می‌کند کسی را نمی‌بیند. بر شیطان لعنت گویان به کنار بخاری برمی‌گردد. در می‌زنند، نگاه می‌کند، کسی نیست، می‌نشیند، درمی‌زنند، نگاه می‌کند کسی نیست. حیرت‌زده بیرون می‌رود. خروس را کنار پایش می‌بیند که منقارش را به راهی می‌ساید و راه می‌افتد. مرد دنبالش می‌رود و خروس در ابتدای راه منتهی به جنگل می‌ایستد و پروبال زنان مرغکان بازیگوشش را نشان می‌دهد که انگار به شب‌نشینی شغال‌هایی می‌روند که درون جنگل درکمین نشسته‌اند...