همان‎طور که گاهی پایم را درکفش شاعران می‌کنم، و چند خطی می‌نویسم که مثلا شعر است یا قطعه‌ی ادبی... گاهی هم پا در کفش عکاسان می‌کنم. همه‌ی حسرتم برای لحظه‌هایی‌ست که در طبیعت، جامعه و بازار فقط یک کلیک دوربین کافی بود ومن یا موقعیتش را نداشتم یا دوربینی همراهم نبود...

یکی از این زیباترین تصاویری که دیدم مربوط به زمانی می‌شود که خانه‌مان در انتهای یک کوچه‌ی طولانی بود و من صبح یک روز بهاری که خورشید دقیقا از روبرو و از کنارشیطان کوه می‌تابید از در خانه راه افتادم و دختری را از پشت دیدم که چادری سیاه بر سر داشت و در یک دستش کیف گیتار و در دست دیگرش کلاسور بود. سمتی که کلاسور داشت خانه‌های کوچه همه ویلایی بودند و در سمتی که گیتار در دست داشت خانه‌های کوچه در حال ساخت و تبدیل به آپارتمان بودند... این تصویر هرگز از ذهنم پاک نشد...و بعدها مشابه‌اش را در فیلم قلب‌های ناآرام ساخته‌ی مجید مظفری دیدم که شیلا خداداد در آن نقش دختری چادری را بازی می‌کرد که در خانواده‌ای به شدت سنتی زندگی می‌کرد و دوست داشت گیتار یاد بگیرد و وقتی اولین نوک انگشتانش را روی تارنواخته بود چادر از سرش روی شانه‌هایش لغزیده بود...آن صبح بهاری اگر حداقل موبایل دوربین‎دار داشتم، آن تصویرهمیشه گوشه‌ای ثبت می‌ماند...

حالا از این دست تصاویر زیاد دارم هرجا که  شهر به من اجازه‌ی ایستادن و ثبت کردن بدهد، تصویری ثبت کرده‌ام. فرض کن از خورشیدی درحال غرق در یک تکه آب جمع شده از باران که ارسام با نوک انگشتانش در حال نجات دادنش است، یا گلی وحشی روییده از یک تکه سفال سر در یک خانه‌ی خیلی قدیمی در محله‌ی گابنه یا دزدانه خزیدن به مسجدی هزارساله و عکس گرفتن از پشت بامی که بی‎توجه رو به ویرانی می‌رود و ...و ...و ...

اما چند روز است که تصویری در خیابان شقایق مرا اسیر خود کرده است. خانه‌ای ویلایی که تخریب شده و در انتهایش سه درخت انتهای حیاط پیشین نگه داشته شده‌اند. غرق در جوانه و شکوفه و تا سینه مدفون درآجر... هر بار این درخت‌ها را می‎بینم گریه‌ام می‌گیرد. انگار با زبان بی‌زبانی می‌گویند ما که ریشه در خاک داریم چرا دربند آجرمان کرده‌اید، چگونه نفس بکشیم؟... هربارمی‌خواهم از آن‌ها عکس بگیرم اما مدام کارگرها روی زمینی که با میل‌گرد و به‌صورت مشبک شبکه بندی شده‌است؛ مشغول کارهستند و تا می‌ایستم، سرشان را بلند می‌کنند و من مجبور می‌شوم، بگذرم.

این روزها مشغول خواندن کتاب کاترین اثر جین استین بودم با ترجمه‌ی منوچهر آرام و با کمال تاسف و شرمندگی باید عرض کنم، امان از ترجمه و ویراستاریِ بد که به صورت کامل لذت خواندن یک اثر عاشقانه‌ی کلاسیک را به کامم تلخ کرد.