بهت
نمیدانم اسمش چیست؟ بلوغ... بحران نوجوانی... کجخلقی... بزرگ شدن... ارسام پسر راحتیست زندگی را راحت میگیرد. مثل پدرش و نه مثل من که دلم میخواهد برای همهی جزءجزء زندگیام قانون مخصوص خودم را داشته باشم. دلم میخواهد آن ولنگ وبازیها و هپروتهایی که من در نوجوانی و جوانی داشتم و باعث شد آنی که دلم میخواست نشوم برای پسرم تکرار نشود... اما انگار نمیشود و زمان هر کس باید به اختیار خودش بچرخد.
چشمهایم را باز و بسته میکنم. انگارهمین دیروز بود که لادن برایم تعریف کرد آقای فربد گفته آدم عاقل از تجربهی دیگران استفاده میکند و آدم بیعقل همیشه خودش سرش به سنگ میخورد، خودش تجربه میکند و دود تجربههای بد به چشم خودش میرود.
نمیدانم چگونه این دوران گذشته و پسرک سه کیلو و دویستی من ناگهان قدش رسیده به نزدیک بینیام و در مقابل دیکتاتوریِ (البته سازندهی) من برای درس خواندن و فوتبال نگاه نکردن و پای تلویزیون و پیاسپی و کامپیوتر ننشستن طغیان میکند.
مبهوت و غمزده به گذر لحظات نگاه میکنم و از نگرانی برای هر چه دوروبرم اتفاق میافتد گردن درد میگیرم...