می‎خواستم امروز معرفی کتاب داشته باشم، نمی‌توانم. چیزی مثل سرب داغ روی سینه‌ام سنگینی می‌کند، مثل آتش می‌سوزاند و مثل بغض آماده‌ی باریدن است. این روزها هوا دیگر بهاری نیست انگارجای پاییز با بهارعوض شده است و درخت‌ها شکوفه‌هایشان از بُن یخ می‌زند. بهار، بهاری که برای من همیشه پر بود از شور نوشتن و سرودن، جایش را داده به خشم، به قهر، به عشق به انفجار، به جاری شدن و فریاد زدن و خروشیدن...

اگر سال‌ها بگذرد، زمین از حرکت بایستد، شب سیاه و ناتمام باشد، بازخورشید خواهد دمید. قلمم را بشکن، روحم را از من بگیر، چشم‌هایم را...

اشک و احساس و خندیدنم را به سخره بگیر،

دربندم کن

مرا بکُش

یک روز سرم

و قلبم

که سرشاراست از کلمه

در خاک

تجزیه خواهد شد

و هسته‌ی کلماتم

جوانه خواهد زد

و باران، باد و آفتاب

کلماتم را

سبز خواهند کرد

و از هر سبزینه‌ی خفته در قلب هر برگ

درختی

خواهد رویید

و ازهردرخت

هزاران کلمه

...