سرنوشت محتوم
باغچههایی که شهرداری در پیادهروها میسازد هرکدام حکایت مخصوص خودشان را دارند، از چیدمان چمن و انتخاب رنگ و نوع گل که بگذریم، باغچهی نوسازی شدهی پشت پنجرهی اتاق کارم در اداره، شبیه به فرشی شده خلوت که چهار کنج و وسطش نقش دارد، شهرداری در دو کنج گلهای لاله عباسی سپید و بنفشه کاشته بود که هنوز سرجایشان هستند، بگذریم که دو کنج و وسط پر بودند از گلهای لالهای که عمرشان کوتاه بود و زود توسط مردمانی ناشناس در شبها از ریشه درآورده شدند و هر روز صبح که میآمدیم میدیدیم تک شاخه لالهی شکستهای مانده که از تنهایی و غم انگار سر خم کرده است. تا مدتها مرکز و دو کنج که پر از لاله بود، خالی ماندند تا این که یک روز صبح که آمدیم دیدیم شهرداری در مرکز باغچه گلهای زرد داودی کاشته که استوارند و حتی با باد هم نمیرقصند. دو کنج خالی را هم پر کرده از گلهای لالهعباسی سرخابی و تک و توک سپید...
امروز باد سرد زمستانی هیچ نمیآید به چهرهی سبزشده و بهاری شهر، باد آنقدر تند است که کم مانده شهر را ببرد و باران تیز و شلاقی میبارد و کسی چه میداند شاید باد و آب توامان بتوانند شهر را راه ببرند...
به باغچه نگاه میکنم. نقش مرکزش با گلهای زرد داوودی محکم ایستادهاند و طوفان خیلی در استواریشان تاثیر ندارد اما گلهای لالهعباسی کنار هم میلرزند مثل انسانهایی مظلوم که کنار هم در محوطهای محدود راه میروند و برمیگردند و در یک مسیر مستقیم یا غیرمستقیم زندگی را تکرار میکنند و درسرنوشت محتومشان موثر نیستند و باد وباران و طوفان آنها را به هر طرف که دلش میخواهد خم میکند...