من ژانت نیستم
من ژانت نیستم مجموعه داستانیست از محمد طلوعی که ازهفت داستان شکل گرفته است. زبان زیبا و روان، لحن صمیمی و جذاب از شاخصهای مهم این مجموعه داستان است. نویسنده راوی اول شخص تمام داستانهاست و از قوانین خاص خودش در زندگی تبعیت میکند. قصهها، قصههای صرفا تنهایی و سرگردانی انسان و مونولوگی از ذهننویسی نویسنده نیست و این ویژگی مهم باعث تمایزمجموعه، نسبت به برخی مجموعههای منتشر شدهی سالهای اخیراست. پیوستگی داستانها به هم ، تجربی بودنشان و همچنین بیرون رفتن نویسنده از فضای محدود آپارتمانی و نوع نگاهش به جهان و زندگی، ذهن خواننده را درگیر میکند. از ویژگیهای بارز دیگرکتاب انتخاب سوژههایی نو و جذاب برای داستانهایش است.
داستان پروانه داستان عشق است و به زندگی، به ساز، به زن و به خرق عادتی که زن داستان به آن تن در داده است، میپردازد. اشارهی پنهان و هوشمندانهی نویسنده به صنم و شیخ صنعان و نوع چرخش قلم طوریست که نویسنده بدون مبتلا شدن به شعارنویسی در زمینههای اخلاقی، به خوبی توانسته است از پس جمع کردن داستان برآید.
داریوش خیس از کوتاهی اندکی به داستانک شبیه شده است. اگرچه توصیفات به دلیل کوتاهی گونهی گزارشی به خود گرفتهاند، اما بازهم داستان دلنشینیست و فراموش نمیشود.
در نصف تنور محسن نویسنده به خلق شخصیتهایی پرداخته است که خواننده تحت هیچ شرایطی قادر به فراموش کردنشان نیست. اربابی، راوی و محسن دزدی که عاشق تماشای اجرای اپرا در رم است. یا اربابی که فقط نان تافتون میخورد و عتیقه جمع میکند.
در تولد رضا دلدار نیک نوع روابط بین انسانها در خانواده، اجتماع ، حسهایشان، تفاوتهای فردی، فرهنگی و بین شهری به خوبی در قالب یک داستان با پیرنگی پرقدرت جلوهگر است. روایت نویسنده از آن چه در تمام سالهای طفولیت به او گذشته با جملات کوتاه و کوبنده و بخصوص در چند جملهی به گمان من بسیار درخشندهی" من همهی عمرم فقیر بزرگ شدم. همیشه باور داشتم فقیرم" تنها اشاره به فقرمالی نویسنده نیست.
در داستان من ژانت نیستم با تلفیق حس نوستالژی و جایگزینی راوی به جای پدربزرگ با یک حرکت موازی در لایههای زمان و مکان روبروییم. جغرافیای پاریس و تهران. دههی چهل وهشتاد. کسانی که آقایی و ژانت هستند و نیستند.
در داستان لیلاج بیاوغلو جهان اطراف راوی پرراز و رمز میشود. داستان جهانی میشود به دلیل اینکه دیگر در ایران نمیگذرد و محدود است به این دلیل که راوی زندانی یک اتاق و به نوعی زندانی ذهنیست که او را درگیرمحدودیت یک چهاردیواری کرده است و نامحدود است به جهت باز بودن اندیشهی تخیل راوی که در محدودهی زندان و زندانبانش نمیگنجد. اساطیریست به این دلیل که راوی دربند تختهای تاریخی و موروثی شده و نوع اسارتش به گونهای روایت میشود که خواننده جذب شیفتگی وعشق و نفرت توامان قهرمان به محیط و بازیاش میشود. انسانهای خلقشده در لیلاج بیاوغلو به دلیل نو بودنشان بسیار جذاب از آب درآمدهاند. خواننده به سادگی نمیتواند از داستان بگذرد داستان را زندگی میکند و میگذرد.
راه درخشان اثر پایانی داستان نیز درجای خود هم دارای سوژهی نو، تخیلی و خاص است و نویسنده شاید چون به پایان کتاب میرسد به مرگ پرداخته است که پایان است اما با فریب دادن خواننده با بازگشت روح به زندگی به نوعی محمد طلوعی مثل داستانهای پست مدرن پایانی همراه با امید به شروع شدن داستانها درمجموعهی دیگر یا رمانی دیگر را به خوانندهاش داده است.
دست طلوعی در فضاسازی نیز جادوییست. در تمام داستانها فضا تصویریست و مقابل چشم خواننده مجسم میشود آن هم به بهترین شکل فانتزی سه بعدی موجود...
ویژگی مهم این کتاب این است که مجموعه داستان در داستانهای متفاوت شخصیتهای یکسان دارد و این برای خوانندهی ایرانی که عاشق داستان بلند و رمان است یک جذبهی دیگراز دنیای پیچ درپیچ ادبیات به ارمغان میآورد.
این مجموعه داستان یکی از بهترین مجموعههای سال پیش نیز بود.
جعبه را که وا کردم. گلها وا شدند و مرغها پرکشیدند. مهرهها عاج وآبنوس بودند. نوک انگشت اشاره در گودی مهرهها جا میشد و ماهوت زیرمهره روی گلبوتههای منبت صفحه میلغزید. طمانینهای را ناچار میکرد بازی کردن با این تخته و احترام میآورد، بایستی خیلی بیارزد. چیزی که این همه بیارزد توی خانهای اینطوری و آدمی اینطوری عجیب بود.
از لیلاج بیاوغلو...
اولین بار که کتاب را باز کردم دیدم اولین کلمهی هر داستان بولد شده است با خوشحالی درصدد کشف جملهی رمزی داستانها برآمدم.
امروز یک محسن وسط آقایی یک چمدانی...
کتاب را بستم. لبخند زدم . رمز جادویی و اصلی "من ژانت نیستم" در خود داستانها نهفته بود...
این کتاب توسط نشر افق در سال 1390منتشر شده است و در لیست راهیافتگان به جایزهی ادبی هفتاقلیم وهمچنین برگزیدهی جایزهی ادبی گلشیریست.