نامش را تو انتخاب کن...
گویندهی اخبار میگوید: نمایشگاه کتاب برای عاشقان کتاب و کتابخوانی از فردا افتتاح میشود. گردنم را کج میکنم به غرفهها نگاه میکنم که پر از کتابند. به کتابها نگاه میکنم. به غرفهها که پر خواهند شد فردا از خریداران کتاب و همهمههای شاد رژهی کلمات مقابل چشم.
کاش یک غرفه هم به ما میدادند و مونیتوری که سنسوری داشته باشد متصل به کلمات ذهن، آنها که خود ممیزی میکنیم و آنها که ممیزی سانسورشان میکند.
اسمش را میگذاشتند غرفهی نویسندگان ِ... میگذرم... نامش را تو انتخاب کن...
غرفهمان ویترینی داشت مملو از عناوین کتابهایی که مجوز نگرفتهاند و روی جلدهای نداشتهشان غبار نشسته است. غباری از غم، افسردگی، اشکِ دل و جان...
همان جانی که روح نویسنده وقت نوشتن کَنده و میکَنَد. جانی که مینویسد و جانی که از انتشار باز میماند.
این روزها دیگر اشک هم نمیآید تا مرهم باشد. فقط خشم است که در قلب متبلور میشود... و خشم شاید راه برندهتر باشد از اشک.
بیرون این چهاردیواری محدود، بهار است. من اما پاییزم و هیچ باد ِبهاری جوانههایم را شکوفا نخواهد کرد...