یکی از بدترین صفاتی که ما آدم‎ها داریم استفاده از موضع قدرت است. این خیلی ربطی به این ندارد که قدرت داریم یا نداریم کافی‎ست فکر کنیم از بد یا خوب روزگار، به جایی بندیم... بنابراین اگر روزگاربه دورمان نگشت و دنیا به کاممان نبود و باعث و بانی‌اش انسانی بود نظیر خودمان... یا در جا حالش را می‌گیریم یا برایش خط و نشان می‌کشیم که حالت را خواهم گرفت...

همکاری دارم که هنوز بعد از چهارده پانزده سال که از مکانیزه شدن تامین می‌گذرد، ارتباط دستی قوانین و سیستم‎ها را خیلی خوب هماهنگ نکرده است و البته همیشه کسی هست که به دادش برسد حال یا همکاران زیردستش در واحد خودش یا ما... سوپروایزرهای تامین... امروز صبح پرونده‎ای آورد و به من گفت سندی را که می‎خواهد صادر کند برای همسر مرحوم فلانی، در وجه او صادر نمی‌شود و من هم پرونده را گرفتم و شروع به فعالیت کردم. خداوند همکارم را حفظ کند اسم دختر بیمه‏شده‎ی مرحوم را به جای همسر بیمه‎شده گفت و گفت من می‎روم. صد البته من مقصرم که به همکارم اعتماد کردم و فعالیتم روی اسم دختر بیمه‎شده و ارتباط نسبیت همسری با مرحوم کلیک شد. کلیک شد. کلیک شد و مدام و مدام و مدام خطا داد. انگشت حیرت به دهان گرفته بودم که چگونه مشکل را حل کنم که دیدم خانم خوشروی باردار جوانی به اضافه خانم مسن و مهربانی وارد اتاق شدند.

پرسیدم: فلانی هستید؟ و به پرونده اشاره کردم . در اتاق ما یک صندلی برای ارباب رجوع است گفتم بفرمایید بنشینید و به دختر گفتم عزیزم شما باردارید شما بنشینید. دختر که ابروهایش را به دلیل عزادار بودن برنداشته بود گفت نه راحتم و مادرش را نشاند.

استرس من بیشتر شد از این که چراموضوع لاینحل شده و کار احتمالا باید به ثبت در کال سنتر بکشد که مردی وارد شد با یک سی دی در دست و یک ورقه‎ی پرینت از لیستش در دست دیگر  خانم باردار را کنار زد و با چشمانی تندخو به من گفت درآمد گفته این سی دی مشکل دارد مشکلش را حل کن...

جواب دادم: چشم بعد از کار این خانم‎ها

مرد از اتاق بیرون رفت و کنار درایستاد و آن‎قدر نچ نچ کرد که من خنده‎ام گرفت. بالاخره از خانم باردار پرسیدم: اسم مادرت چیه عزیزم؟ و متوجه اشتباه همکارم شدم کارشان می‎رفت که حل شود مرد برگشت و دوباره نچ نچ کرد و من گفتم : آقا چرا نمی‎تونین کمی صبرکنین. بالاخره این خانم‎ها قبل از شما این‎جا بودن  یا نه . مرد شروع کرد به غر زدن: تو باید کار منو حل کنی حل نمی‎کنی می‎رم پیش رییس. خونسرد گفتم: برو پیش رییس

فریاد کشید: کارم رو حل نمی‎کنی می‎دونی من کیم؟ کارتی بیرون آورد و با حال یک مجنون وحشی گرفت مقابل چشمم عضو ستاد نمازجمعه‎ی ...لااله الا الله...

خندیدم: هر کی می‎خوای باش. اگه رییس جمهورهم باشی باید بایستی تا کار این خانم باردار که سرپا ایستاده حل بشه بعد ...

سرگردان دور خودش می‎چرخید و مدام سرش را این طرف و آن طرف می‎گرداند کاغذی از روی میزهمکارم که مرخصی بود، کشید خودکاری درآورد به تابلوی اسمم نگاه کرد: چیه اسمت؟ حالا واسه من فارسی حرف می‎زنه... بگذار برم پیشِِ...

خنده‌ام گرفته بود:پیش هرکی دوست داری برو...

از دلم که از عصبانیت دیگر نمی‎تپید... می‎لرزید و داشت از درون منفجرم می‎کرد، خبرنداشت.

مرد رفت و برگشت... رفت و برگشت... رفت و برگشت... کار خانم‎ها تمام شد و مرد دوباره پای میز ایستاد. سی‎دی‎اش را دریافت کردم. ساکت بود. لبخند پیروزمندانه‎ای زد و گفت متشکرم. سی‎دی‏اش را محکم روی میز کوبیدم و گفتم: چرا به عنوان یک آدم برای یک زن باردار ارزش قائل نبودین ...؟ گفت: دیرم شده بود، باید به ‎ام می‎گفتی برو ده دقیقه دیگه بیا... نگاه کن چرا سی‎دی رو روی میز کوبیدی...

گفتم: من که همون اول گفته بودم شما نشنیدی و در ضمن یعنی یه سی‌دی کوبیدن روی میز این قدر ناراحتت کرد شما اسم می‌نویسی کارت در می‎آری اتفاقا من دوست دارم تهدیدی که منو کردی عملی کنی من هم به موقع جوابت رومی‎دم...

همان لحظه فکر کردم لابد مرداگر کُلت داشت، برایم کُلت هم می‎کشید.

مسئول نامنویسی پشتم ایستاده بود و داشت از خنده می‎مرد. چشمکی به او زدم وخونسردترادامه دادم: اتفاقا این کار رو انجام بده من هم ازجای دیگه شاید کارتی چیزی بیرون بتونم بکشم. فکر کن می‎گفت کارت بیرون بکش آن وقت می‎توانستم کلی کارت بانکی خالی از موجودی برایش ردیف کنم...

 گفت: نگاه کن چطور می‎کنی نگاه کن صلوات بده  زود باش صلوات بده ...

صلوات بلندی دادم و گفتم : امیدوارم تهدیدی که به من کردی خیلی زود به خودت برگرده ...

من آدم زودگذری هستم خشم‎هایم را فراموش می‎کنم. قبلا هم نوشته بودم از این به بعد می‎بخشم و فقط فراموش نمی‌کنم. اما همین حرف توخالی به حدی موج ترس به چشم‎های مرد داد که دیدنی بود.

رفت و بعد از 10دقیقه دوباره برگشت.

گفت: کریمی رو می‎شناختی. تندخو بود دویست نفر رو اعدام کرد آخرش چی شد؟

خندیدم : چرا به من می‌گی آقا به خودت بگو نه من تهدیدت کردم نه دعوا کردم فقط صلوات می‌فرستم و می‎گم به خودت برگرده...

رو کرد به همکارمالی‎ام که زن فرشته‌خویی‎ست و این‎طور مواقع می‌آید که من بیشتر از آن‌چه خاک به پا کرده‎ام ویرانی به بار نیاورم  و گفت : ببین ببین من سی بار ازش عذرخواهی کردم.

من هم گفتم :نه خیر دوبار عذرخواهی کردی نه سی بار...

به هرحال مرد رفت. سرم منت هم گذاشت و گفت به این خاطر برگشتم برای عذرخواهی که از تو خوشم آمد. می‎خواستم صد سال سیاه از من خوشش نیاید..

گفتم: آقا این کار را نکن... از موضع قدرت برخورد نکن... کارت اصلا درست نیست. من می‎گذرم ولی دیگه از این در که بیرون می‎ری مردم رو برای پیش‎برد کارهات تهدید نکن...

خندید و رفت...