شاید به آن لحظه ی تنهایی سبز احتیاج داشتم...
یکی از خوبیهای لاهیجان درهم تنیده بودن طبیعت و قسمت شهریاش است. اگر ساخت و سازگران دست از آپارتمان سازی برمیداشتند و شهر با خانههای ویلایی و شهرکهایی با خانههایی حداکثر دو یا سه طبقه سازماندهی میشد، میتوانست در نوع خود بینظیر باشد. انتهای خیابان شقایق یعنی همان مسیر دانشگاه آزاد اسلامی به سوستان میرسد. کوه کوتاهی که پر از بوتههای چای، باغهای میوه، چشمهها و تپههای سبزاست.
روز پنجشنبه رییسمان خانمهای شعبه را به مناسبت روز زن در باغش مهمان کرد. ناگفته نماند که من مرخصی و برای کاری به شهسوار رفته بودم و همهی همکاران و رییسم چند بار تماس گرفتند تا مطمئن شوند که حتما خودم را به باغ میرسانم.
بالطبع من دیرتر از دیگران رسیدم و رییسم راهی را به من نشان داد و گفت تا ناهار حاضر بشود خودت را به خانمها برسان، بالای تپهاند. برای رسیدن به خانمها باید از روی چشمه و جویی میپریدم... راه باریک و ناهموار و سربالایی بود. همان صبح دکتر روماتولوژیست به من توصیه کرده بود کوهنوردی و راه رفتن در زمینهای ناهموار را فراموش کنم. اما مگر میشد برگردم و در آلاچیق منتظر خانمها بمانم. به خصوص که به قول بابا من دخترکوهستان بودم و راه رفتن در سربالاییها برایم بسیار راحت بود. درد ِزانو را میتوان فراموش کرد وقتی اطرافت پر از زمزمهی زنجرهها و نوای بلبلان ِکوهی باشد. عطرِ برگهای نورستهی چای سبز پیچیده باشد و گلها و برگهای درختان با وزش نسیم با چنان رقص و آوازی به جلوهگری میپردازند... درد را باید فراموش کرد...
خانمها صدایم میکردند و من بالا و بالاتر میرفتم. سالها بود که فانتزی کودکانهی کوههای سبز لاهیجان برایم تمام شده بود. کودک که بودم هربار از لاهیجان میگذشتیم تا به شهسوار برویم فکر میکردم یک روز بالای این کوهها دراز میکشم و میغلتم تا پایین. نمیدانستم ردیف سبز بوتههای چای بلندند. فکر میکردم مثل چمن مخملی هستند و مرا در غلتیدن از بالای کوه یاری خواهند کرد. اما بوتههای چای بلندند و روی زمینهای سخت به عمل میآیند و اطرافشان پر است از مار و مارمولکهای سبز و حشرات ریز و درشت.
از کوه بالا میرفتم و به بوتههای چای نزدیک میشدم و به پشت سرم و به پرتگاه کوچکی که از کنارش میگذشتم نگاه نمیکردم. خندان فکر میکردم لابد رییس میخواست مرا برای اخمهای همیشگیام، صدای بلندم که تا انتهای راهرو و آن سوی خیابان میرود. حرص و جوشهایی که همیشه میخورم تنبیه کند...
به باغهای چای که رسیدم بوتهها مرا تا کمردربرگرفتند. خانمها برایم دست تکان میدادند من بالاتر از آنها ایستاده بودم. منظره شگفتانگیز بود و من غصه میخوردم که چرا دوربینم را جا گذاشتهام.
یک کوه سبز پر از بوتههای چای، منظرهی شهر از دور، درختهای تبریزی گلهای رقصان کوهی و هزاران هزار راز سبزینگی گیاهان زیرپایم بودند. نفس کشیدم.
مارهایی که از زیر پایم میگذشتند، مارمولکهایی که پنهان میشدند، همه سبز بودند.
گفتم: وای...
چشمهایم را بستم. لبخند زدم. تنها بودم، درآغوش کوه بودم... در آغوش خدا...