کودک که بودم بلند فریاد می‌کشیدم و خیلی تند می‌دویدم، در کوچه‌باغ ما در "شهسوار" ، وقتی هنوز چمن‌های سبز جایشان را به قیرسیاه و آسفالت خاکستری نداده‌ بودند، پسری نبود که بتواند به گرد دویدن من برسد. من قهرمان دوی سرعت بودم. درشهرمن جایی نبود که سبز نباشد، فصل، در شهر من اتفاق مهمی‌ نبود. شاخه‌ها همیشه سبزبودند حتی وقتی برف کمرشان را می‌شکست. من می‌دویدم و مادر، نگران، فریاد می‌کشید: "ندو، بلند نخند، بلند حرف نزن، خودت را بپوشان، موهایت را پنهان کن." من دلم فریاد و مسابقه‌ی دو می‌خواست، روسری به سرم گذاشتم، فریاد نکشیدم، اما هم‌چنان درخط مسابقه ایستادم. پسرها نگاهم کردند و با من مسابقه ندادند... من ایستادم و به دویدن‌شان در امتداد کوچه‌باغ خیره شدم.

روی پل "چشمه‌کیله"  باد می‌وزید و کوه سپید واستوار در دامنه‌ی آسمان انگار نقاشی شده بود، دریا آبی بود و مرغان دریایی همان‌طور پرواز می‌کردند که سال‌ها پیش، و من هنوزهمان دخترک بودم که درساحل می‌دویدم و با مرغان دریایی درحال پرواز مسابقه می‌دادم، چه اتفاقی افتاده بود و چه عوض شده بود؟

پدر انشایم را خواند، خندید و گفت: "روی این کلمات خط بکش، قشنگ می‌نویسی ولی نباید کلمه یا جمله‌ای بنویسی که برایت یا برایم..." به خواهر و برادرها نگاه کرد و ادامه داد:" یا برایمان مشکلی ایجاد کند..." و ترس در من جوانه زد. من عاشق خانواده‌ام بودم، ترسیدم و روی جملات خط کشیدم.

مادر شعرم را خواند. خاله اشک‎هایش را پاک کرد. خواهر گفت: "روی آن دو بیت خط بکش." خوب است اما بد هم هست! خورشید در کرانه رنگ می‌باخت و گونه‎های من زیر نور آفتابِ رنگ‌پریده سرخ می‌شد و انگار درون قلبم چیزی منفجرمی‌شد و آتش می‌گرفت... دستم را روی قلبم می‌گذاشتم و به خودم می‌گفتم چیزی نیست آتشفشان کلماتند...خوب خواهی شد!

داستانی که برای روزنامه فرستاده بودم چاپ شد، روزنامه اسم داستانم را عوض کرد، اسم داستانم بود "اشکِ دل" و من فکرمی‌کردم اسم خیلی قشنگی‌ست، اما روزنامه اسم داستان مرا دوست نداشت اسمش را گذاشت عشق و ایثار... در داستانم شهرپاریس بود. روزنامه پاریس مرا حذف کرد. حیرت‌زده بودم ... من شانزده‌ساله بودم...

شب می‌رسید و پدر می‌گفت: "از سایه‌های شب بترس، از طوفانی که درراه است" و عمو دستش را روی بینی‌اش می‌گذاشت که "هیس!" که سایه‌ها بیش از هرچیزی می‌شنوند و بامِ شب جایی نیست برای خیزبرداشتن و پریدن، که پرواز، قله می‌خواهد و کسی اگر از این خانواده است، که باید باشد! نباید حرمت سایه‌ها را بشکند.

من دفتر شعرم را ورق می‌زدم اما دیگر روی کلمات سخت که سایه‌ها نباید آن‌ها را می‌دیدند، خط نمی‌کشیدم و دفترم را پنهان می‌کردم، سرم را پایین می‌انداختم و قوز می‌کردم تا کسی مرا و زنانگی‌ام را که جوانه می‌زد، نبیند...  که روزگار باید سانسورم کند و باید بی‌حاشیه بزرگ شوم تا توان ماندن داشته باشم...

درکه بسته می‌شد، گفتند یادت باشد زمان مصاحبه تو متولد شهسوارنیستی، متولد تنکابن هستی و زمین در حالی که هنوزهم‌چنان می‌چرخید خیابان‌ها و شهرهایش اسم عوض کرده‌ بودند و مردی که پشت میز نشسته بود گفته بود معیار تو معیارهماهنگ نیست و من پرسیده بودم: "یعنی چه؟" و اوفریاد زده بود.

من بازگشته بودم و در هنگام عبور از خیابان‌هایی که سربالایی‌های سخت داشتند، صورتم را پوشانده بودم تا معیارم را پنهان کنم. من پنهان شدم. من در خودم پنهان شدم، من دراعماقم، جایی هنوز هم پنهانم و فکرمی‌کنم درون من کسی زندگی می‌کند. با من حرف می‌زند. می‌گوید از زیبایی ننویس. اگر زیبایی را می‌نویسی زشت بنویس تا پنهان بماند. درون من کسی زندگی می‌کند که در زمان نوشتن از زن، دستم را می‌گیرد. می‌گوید از او حرف نزن. ننویس. اسم‌ها را عوض کن. از نیازهایش حرف نزن. بگو قوز کند. بگو ساکت باشد و حرف نزند و زنانگی‌اش را پنهان کند. درون من کسی هست که می‌گوید ننویس، و کسی هست که می‌گوید بنویس. من می‌نویسم و آن کس که می‌گوید ننویس سر تکان می‌دهد و روزبه‌روز بیش‌تر فرو می‌رود، بیش‌تر قوز می‌کند.  زن سرکش درونم، همان که می‌نوشت، هنوزهم می‌نویسد حتی اگر مجبور باشد وقت نوشتن گوش‌هایش را بگیرد تا صدای آن دیگری را نشنود.

آن روزها نوشته‌هایی بود که رویشان خط می‌کشیدم. حالا نوشته‌هایی هست که پس از تایپ کردن نگاهشان می‌کنم و ازمتن بیرونشان می‌کشم، کار سختی نیست کافی‌ست کپی و انتقال را بلد باشی. آن‌ کلمات را گوشه‌ای نگه داشته‌ام. گوشه‌ای نگه می‌دارم. نمی‌دانم آیا سبز خواهند شد؟ آیا از دل این زمین خشک و بی‌روح  پر از بُرد، مدار و آی‌سی،  این پنهان‌نوشته‌ها را یارای روییدنی هست؟

داوریکی از جشنواره‌ها‌ی داستانی به من می‌گوید زنِ داستانت را دوست نداشتم خمود بود، سرکش نبود، رام بود. به داور داستان و موهای سپیدش نگاه کردم. با لب‌های فروبسته خندیدم و نگفتم در شهرمن سال‌ها پیش زنی سرکش طغیان کرد وآب او را با خود برد. نگفتم که رام بودن از سرشت زنان این سرزمین سبز است. که حالا خیلی مانده تا انگشتانی جوهری از خاک بروید و بر آسمان پنجه بکشد. شانه بالا می‌اندازم کسی چه می‌داند شاید هم خیلی نمانده باشد...

سال‌ها از کودکی‌ام گذشته‌ است، من دیگر قهرمان دوی سرعت نیستم. اما هنوزمی‌توانم بدوم. من یک قهرمان دوی استقامتم، اگر...