آیا می شود؟
هوا بهاریست، شعر در شهر پیچیده است و آفتاب دامن زرد حریریاش را پهن کرده روی آستری سبز کوه، باد میرقصد و شاخهها و گلها را میرقصاند، مردم روی هوا راه میروند وچشمهایشان را که میبندند از نوک مژههایشان کلمه میبارد... رعد و برق میزند و باران که میبارد از هر سر به سری دیگر رنگینکمان چتر زده است و آنها که زیر چترها ایستادهاند با چشمهای بسته به آنها که زیر باران راه میروند، میخندند...
پسرم میپرسد: مامان به کجا خیرهای؟ جواب میدهم به رقص ِبرگها درباد، با الماسهای سیاهش خیره میشود به من... ادامه میدهم: میتوونم ساعتها بهاشون خیره شم...بدون وقفه... میگوید: چه کار خستهکنندهای...
لبخند میزنم و خیره میشوم، در ساعتهای خیره شدنم به برگها، شمس مدام با میرمظفر و سیامک میجنگد، شمس برای خودش، برای شهرش، برای زن بودنش، مبارزه میکند، در صحنهی پایانیاش آیا سیاوش تکیده است؟ یا هنوز جوان است؟ شمس خم خواهد شد؟ به خاک بوسه خواهد زد؟... گریه خواهد کرد؟ لبخند نخواهد زد؟ راز طوبی را برملا خواهد کرد؟ لاهیجان در کجای داستان به شهسوار خواهد رسید؟
ایلا سالهاست درتایلند فراموش شده است. فراموشی نگرفته است اما لال شده است و نمیتواند خِفت شیوا را بگیرد که حالا بیا و سرنوشت من ِسرگردان را تمام کن... هفت دختر ِ بدل به زن شده که با آن که زنند هنوز باکرهاند، منتظرند تا به هم برسند. هفت زن که باید زندگیشان تا آخر اردیبهشت سروسامان میگرفت و هنوز نگرفته...
تازه مگر فقط این است. داستان آن سه تن چه؟ که نیمه مانده، داستان آسمان ِصورتی...و آن همه داستان کوتاه که باید حتما حتما حتما هزار بار دیگر بازنویسی شوند... کسی باید به دادم برسد...
"شووآ"یم روی یک میز از یاد رفته است، روی میزی غریب در شهری که نامش تهران ِمن است اما همهی ایران ِ من است... نمیدانم، شاید رویش چند بند انگشت خاک هم نشسته باشد و مانده باشد زیر چند نوشتهی دیگر که سرنوشتشان شبیه سرنوشت خودش است، چه میدانم چه بر سرش خواهد آمد؟ دیشب وقتی برگها آنقدر رقصیدند که خورشید رفت و ماه درآمد یک لحظه فکر کردم باید دوباره بنویسمش... باد ِسردی بلند شد، وحشت آمد بیخ گلویم و از خودم پرسیدم دچار وسواس شدهای؟ بس است دیگر...بنشین پاورقیهایت را بنویس... از همانها که هزاران هزار خواننده دارد. از همان ها که در شانزده سالگی نوشته بودی و قهرمان ِدخترش بدون نیاز به لنز زدن رنگ چشمهایش سه تایی بود از بس دفتردویست برگت در مدرسه دست به دست شده بود داشت پاره میشد. ماندانا و پریسا دعواهایشان را بالای صفحات داستانهایم مینوشتند و فروغ برای این که ثابت کند رنگ چشم را میتوان تغییر داد یک قطره آبیرنگ آورد که مادرش خریده بود تا برای چشم عروسهایش از آن استفاده کند و همه میترسیدند قطره را در چشمشان بچکانند و با آن که همه دوست داشتند چشمآبی شوند بازمیترسیدند قطره کورشان کند و کور شوم اگر دروغ بگویم که قطره گم شد و فروغ بیچاره مثل سگ پشیمان شده بود که چرا قطره را آورده تا ندید بدیدهای مدرسه آن را ببینند...
مادرمیگوید از همان داستانها بنویس که همه مینویسند و هزاران خواننده دارد... صورتم را میچسبانم به خاک، موهایم به رنگ خاک درآمده است مثل تارا، وقتی شکست خورد و محبوب را دیگرندید... پای پیچ ِاول کوه، تن به خاک و باران داد تا دوباره چون گیاه بروید و از صفر، از خاک، ازهیچ، تارا شود... باید دوباره بلند شوم باید "شووآ " را به خدا بسپارم و تن به نیستی بدهم و در خودم بدمم از خودم و خدا و عطر ِرازقیهای گلدان کوچکم و آنقدر بنویسم تا تمام شوم...