به من بگویید چطورمی‌شود در شهری که از هر سویش عطر ِوانیل و چای سبزدرهوا می‌پیچد بدون خوردن شیرینی آن هم چه شیرینی‌ها و چه کیک‌هایی! زندگی کرد؟ فکر می‌کنم باید کار را به خدا سپرد از دست بشرخارج است....

پ.ن1: در کل امروز دوست دارم با خدا، خودم و همه‌ی آن‌هایی که دوستشان دارم شوخی کنم...

پ.ن2: می‌دانید اگرآدمی به اندازه‌ی من خیال‌پرداز و داستان‌سرا باشد کارش به کجا می‌کشد؟ به این‌که اگر مسخ کافکا را بعد از سال‌ها بخواند دیگر سوسک‌ها را نکشد و فکر کند، نکند گرگورسامسا یا گرگورزامزا (چند ترجمه از متن وجود دارد)ی مسخ‌شده دراین حوالی سیر می‌کند؟ در این خصوص بعد مفصل صحبت خواهم کرد...

پ.ن3: خنده‌داراست اگر با جناب ِهمسر قهر باشی، طبق ِمعمول بیاید دنبالت و طبق ِمعمول ضبط ِماشین روشن باشد و ترانه روی دوستت دارم برا من گریه نکن باشد و اومدام با عصبانیت جلویش بزند و نتواند ترانه‌ای در فلش پیدا کند که دوستت دارم و جینگیل مستون نداشته باشد و او مجبور شود، ضبط را خاموش کند...

پ.ن4: بعد از مدت‌ها برای روده‌ام رفته‌ام دکتر، دکتر می‌پرسد: شیوا تو بینی‌ات جراحی شده‌ است؟ می‌‎خواستم بگویم: دکترشما به دماغ من چه کار داری، روده‌ام را درست کن... اما نمی‌شد گفت. زشت بود و این‌جا نوشتم چون مطمئنم دکتر وبلاگ‌خوان نیست...

پ.ن5: می‌دانم خیلی وقت بود این‌جا ازاین حرف‌های صمیمی و زنانه نزده بودم اما بعد از مدت‌ها یک دور ِهمی دوستانه خیلی هم بد نیست دوستان عزیزم...‌

پ.ن6: شما هم برایم بنویسید...