می‎دانی! نمی‌خواستم از احساسم بنویسم، چون شرح‌دادنی نیست، اشک‎ریختنی‎ست، سال‌هاست از ته دل خوشحال نبوده‌ام، حالا هم نیستم، همه‌چیز در یک علامت مساوی برایم خلاصه شده است. دراین که به هرحال هیچ فرقی نمی‌کند، سال‌هاست یاد گرفته‌ام خفقان بگیرم و حرف نزنم. دلخوش به هیچ پیروزی نباشم. هیچ چیز را شادی تمام، پیروزی تمام، امیدِ تمام ندانم... شاید زیادی نومیدم، زیادی غمگینم، کسی چه می‌داند شاید فوبیای من هرگز تمام نشده بود... غم ِمن از یادم نرفته بود.

نمی‌دانم شاید به دلیل آن روزهای تلخی‌ست که دهانم طعم شن داغ می‌داد و هیچ آبی یارایش نبود که عطشم را سیراب کند. برای همه‌ی آن روزه‌های بی‎سحر، برای همه‌ی آن گریه‌های بی‌ثمر، برای همه‌ی آن شب‌های تمام‎نشدنی، پلک‌هایی که باز نمی‌شدند از زور بی‌خوابی، از زور گریه... تاب آوردن در برابر نگاه‌هایی که تا پیش از آن مهربان بودند و حالا در نقش و نگار رنگ‌هایشان تنها طناب دار می‌دیدم...

نه هرچه می‌کاوم، هرچه این دل لامذهبِ بیمار را می‌کاوم هیچ شادی در آن نمی‎بینم، هنوز دهانم طعم شن داغ می‌دهد. هنوز غمگینم و هیچ اتفاقی نمی‌تواند انگار به من دوباره یاد بدهد که شاد باشم که امیدوار باشم. که یاد بگیرم امید هنوز زنده است...

کسی چه می‌داند...

من باز پشت پنجره می‌ایستم، به شب، به هلال ماه، به فریادهایی که از بیرون می‌شنوم، به خدای مهربان نگاه می‌کنم و می‌خوانم ...

یارب نظر تو برنگردد

برگشتن روزگار سهل است...