محو
غروب جمعه بود. چشمهایم از خستگی تا به تا میدید، به حیاط رفتم. پری غمگین ِآفتاب ِآخرین روزِ بهار کمرمق و بیجان، زیرلایهها ابرخاکستری میرفت تا بوسهی هرشبش را به آسمان بدهد و بمیرد. ابرها لحظه به لحظه بیشتر به زمین، به شهر و آدمهایش نزدیک میشدند آنقدر نزدیک که قطرات ریز باران بازیگوشانه روی پوست و مویم فرود آمدند. باد هم بینصیبم نگذاشت و آنقدر دور و برم پلکید تا ناچارشدم لبخند بزنم و چشم بدوزم به قطعه ابری که شبیه به من دستهایش را در باد باز کرده بود، خاکستری روشن بود و از مقابل یک توده ابر ضخیم خاکستری تیرهی یکدست مستقیم به سمت من میگریخت... او در من گم میشد؟ من به او پناه میبردم؟ چشمهایم را بستم و در دل پرسیدم حالا اگر به ضرورتی دلت نخواهد داستانت، شهرت، جزیرهات جغرافیا نداشته باشد قرآن ِخدا غلط میشود؟ اینطوری دستت برای تخیل کردن بازتر است. شاید توانستی درخت دندان هم در جغرافیای نامعلومت داشته باشی... چشم باز کردم. ابر نزدیک میشد و محو میشد و میخندید. دستهایش را بسته بود...
زیرگوشم گفت: رهایش کن... برو روی تاب بنشین و تاببازی کن... چشمهایت را ببند و بگذار باد بر تو بوزد. باران بر تو ببارد... راستی موهایت را هم رنگ کن یک درمیان سپید شدهاند.
خندیدم: اگر راست میگویی خودت رنگ کن موهای تو یکدست سپید است.
گفت: ابر همین یک رنگ بیشتر را ندارد.
گفتم: به افق بپیوند و رنگین کمانی شو از رنگهایی که خورشید وقت بوسهی آخر به تو هدیه خواهد کرد. نیلی، بنفش، صورتی، طلایی
خواست تاب بیاورد. نشد. خواست بماند و ببارد نشد. خورشید در کنارش گرفت. به رنگ طلا شد، درخشید و از دیده پنهان شد.