درد از انتهای شکم شدت می‌گرفت و به داخل چنگ می‌انداخت. بعد سوزش شروع می‌شد و پشت‌بندش نیاز شدید تخلیه بدون این‎که امکانش باشد.

فریاد کشیده‌ بود: پرستار.

کسی به دادش نرسیده ‌بود. پرستاران با روپوش‌های سپید به سرخی گرائیده می‌دویدند و رزمنده‌هایی مجروح با وضعیتی بد‌تر از او را روی برانکارد‌ها و تخت‌هایی که در راهرو‌ها بود، می‌گذاشتند. چند ساعت گذشته ‌بود از لحظه‌ای که بیژن رفته‌ و نیامده ‌بود. چشم‌ها را که می‌بست ضعف می‌کرد، سعی کرد پلک‌ها را باز نگه‌ دارد. نتوانست، چشم‌ها که بسته شده بود، خاطرات جان گرفته ‌بود. می‌خواست از روی پله‌ها بپرد که افتاده‌ بود، بلند شده وبلند گریه کرده ‌بود. نرگس به طرفش دویده ‌ و محمود آرام نزدیک شده بود.

نرگس دستش را روی زانوان زخمی سعید گذاشته ‌بود و گفته‌ بود: آخ پسرم، گریه نکن خوب می‌شه مامان...

صدایش لرزیده ‌بود. سعید گریان دست‌های نرگس را پس زده‌  و با دهان باز و چهرهٔ اشک‌آلود دست‌ها را گرفته بود سمت پدر.

پدرسنگین نگاهش کرده‌ و گفته‌ بود: مرد گریه نمی‌کنه...

وپشت کرده ‌بود. دست‌های سعید آویزان مانده‌ بود. تصویر پدر که دور می‌شد در چشم‌هایش تار شده‌ بود.

چشم بازکرد. پدرعصا به دست و کلاه به سر ‌تروتمیز کنار تخت ایستاده ‌بود. دست‌ها مردد بود که دراز بشود یا نه؟ سیب گلوی خونینش بالا و پایین می‌رفت. پدرمعطر و شیک بود. آهسته نوک انگشتانش را به دست پدرکشید. پلک‌ها می‌خواست باز بماند نمی‌توانست، می‌افتاد، که شانه‌هایش را بغل کرد و صورتش را بوسید. چشم‌ها باز شد. چشمان پدر با آن هالهٔ خاکستری دورمردمک نزدیک نزدیک بود.

نغمه همیشه آهسته زیرگوشش می‌گفت: چرا چشم‌های بابا شبیه چشم‌های گرگه!

به خنده افتاده ‌بود.

حاج محمود گفته‌ بود: پسرم و محوشده بود.