دلیل اول
آسمان خاکستری، آب تیره و مواج و خورشید ِچند روز قبل آنقدر نامهربان که همهی برگهای سبز را سوزانده... روی برگها که پا میگذارم، اگرهوا این همه خفه و تبدار نبود فکر میکردم خزان از راه رسیده که برگها قهوهای شدهاند...
فرقی نمیکند آسمان آبی باشد یا خاکستری، آب تیره باشد، روشن یا سبز لجنی، فواره بلند میشود و سقوط میکند. من نگاه میکنم به کوه مثل همهی این سالها که یک روز من وقت ِگذر از عاشقی در پیچ اولش گم شدم...
مثل تمام سالهای سخت در این اداره کار کردن که تنها بودم، بغضهایم را فرو میدادم، آهسته اشکهایم را پاک میکردم و خیره میشدم به طبیعت و فکرمیکردم من اینجا چه میکنم؟ در شهری که دوستم ندارد. در شهری که با من نامهربان است و من این همه دوستش دارم... در شهری که وقتی بیرحم میشود حتی به همشهریانش رحم نمیکند من که حسابم جداست اینطور مواقع من غریبهای هستم که جای یک بومی را تنگ کردهام...
مرداد ِ داغ شروع شده است و این دلتنگی انگار سر ِ تمام شدن ندارد...