دلیل دوم
دلیل دوم
تو نیستی
و اما من برایت چای میریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن ...
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق میکند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی میکنم.......
رسول یونان
ناگهان نور زردی یک روز نشست روی سپیدی چشمت، لابد میخواستی سرمه به آن چشمهای قهوهای مهربان بکشی که دیدیاش، یا رژ گونهای برنزی به پوست گندمگونت، لابد میخواستی دست در دست همسرت به پیادهروی بروی، به کافیشاپی... قهوهخانهی سنتی، مهمانی خانوادگی، دیداری کنار استخر، خریدی برای فرزندانت...
حیرت کردی حتما، غم و اضطراب هم آمده بود که نگرانی غم هر مادر است نکند فرزندانت تنها بمانند، همسرت که پشتش بودی و همواره کنارش تنها شود، بعد ذره ذره بیدلیل از پا دربیایی. بیمارستان گیلان جوابت کند، بیمارستان شیراز پذیرشت کند، روز طی کنی، هفته طی کنی، ماه بگذرانی، به کُما بروی... بروی... بروی و بروی...