آخر مرگ فامیلت چه ربطی به خرخره ممیزت دارد؟
مرگ فامیلمان از شروع تا پایان بیماریاش چهل روز طول کشید، خیلی گریهدار و در عین حال حرصآور است که سه بچهی قد و نیمقد داشته باشی و برای ماندنت در دنیا دستت کوتاه و کوتاه و کوتاه باشد وهیچ، هیچ وهیچ کاری نه ازدست خودت بربیاید و نه اطرافیان... تازه در مراسم ختمت همه طلبکار هم باشند که ما که این همه دعا کردیم. لامذهب قبلا هم زمان مرگ نریمان پسرعمویم نوشتم اصلا نمیفهمم حکمت بیماری چیست؟
اینطوریست که ناگهان میفهمیم و بعد زود یادمان میرود که مرگ چهقدر کنار گوش آدم نشسته است که وقتی ناگهان از راه میرسد میخکوبمان میکند.
بعد بازمن، تو، ما آدمها برای همهی مسائل زندگی به هم سخت میگیریم. معمولا ازهم متنفریم، دلمان میخواهد خرخرهی همدیگر را بجویم و برای هم بخششی نداریم. مثلا تو ممیز ناعزیز میمیری نیش قلمت را بچرخانی و مجوز این کتابهای بیزبان را صادر کنی؟
البته گاهی هم برای نبخشیدن حق داریم. مثلا من خودم، به سهم خودم دلم میخواهد خرخرهی ممیز کتابم را بجوم( پیشتر از این ادبیات عذرخواهی میکنم)...
اگر زبانم لال، خدای نکرده قبل از ممیزم بمیرم که البته تا نودسالگیام امکانپذیر نیست از آنجایی که مطمئنم پس از مرگ، روح پرقدرتی خواهم بود، نمیگذارم یک خواب خوش داشته باشد یا یک جرعه آب راحت از گلویش پایین برود. مثلا از آن روحهای ترسناک خواهم شد پس چی؟ با قیافهی مثل پری بروم سراغش؟ عمرن!!!
سعی میکنم از شیرعلی قصاب هم بلندتر باشم. سعی میکنم چهرهام شبیه پسرجهنمی باشد با سبیلهای بلشویکی آویزان که از طرهی هرکدامشان چند قطره خون چکه میکند... سعی میکنم دندانهای دراکولایی هم داشته باشم... سعی میکنم چشمهایم قرمز باشند و هروقت به چشمهای ممیزم خیره شدم از آنها تیرآتش برسرش ببارد... شاخ هم خواهم داشت، شاخهایی که از روی موهای مدوساییام روییده است. موهایی با نیشهایی زهرآگین که رستنگاه شاخهایم را پنهان کردهاند. نیش هم خواهم زد. با ناخنهای بلند آیرونمنیام چنگ هم خواهم گرفت... جیغ بنفش هم خواهم کشید...
خلاصه روزگار برایش نخواهم گذاشت.
در خواب؟ خیر، حتی دربیداری... گفتن از ما، دلت میخواهد باورکن، دلت میخواهد باورنکن...
چند نفر نویسنده هستند که بخواهند انتقامشان را بگیرم؟ همین جا برایم بنویسید. نشد ایمیل بزنید... شنیدهام بلاگفا آنطرف فیل*تراست ونمیشود برایش کامنت گذاشت...
در ضمن من اصلا هم نمیدانم ممیزم کیست لطفا و حتما حرف درنیاورید و لینک هم ندهید، دنبال دردسرنمیگردم متن را برای این نوشتم که تلخی این روزها را اندکی از یاد ببرم و به وبلاگ سوت و کوراین روزهایم رونقی بدهم...