سحرگاه 24ام مرداد و پرندهی کوچک خوشبختی
باورتان نمیشود امروز چه شد. خیلی به موقع بیدار شدم. به موقع آماده شدم و هدفونهای موبایل درپیت زاغارتم را چپاندم در گوشم و با خوشحالی راه افتادم که پیاده به اداره بروم اما همین که از در خارج شدم صدای برخورد چیزسردی را با مقنعهام حس کردم،
حیرتزده فکر کردم حتما عبدالرضاست، شوخیاش گرفته... تخمهای، شکلاتی، چیزی سمتم پرتاب کرده. بعد دست کشیدم به مقنعهی سورمهایام وآن چیز سرد و نفرتانگیز را لمس کردم که از روی دستم افتاد.
نهخیر همسرم شوخیاش نگرفته بود. شوخی کبوتری بود که در موتور کولر لانه داشت، یا همان گنجشکهایی که صبحها دم گوشم آواز میخوانند تا بیدار شوم...
برگشتم در آینهی آسانسور به شیوای خندهدار نگاه کردم. آه خوششانسی خواهم آورد. همسرم کلی به من خندید و گفت: عیب نداره امروز روز شانسته ... بله روز شانسم بود، مقنعهی اتو شده نداشتم. بنابراین خبری از پیادهروی و موزیک نبود. به عبدالرضا گفتم: حتما حکمتی بوده. سرش را تکان داد و ریسه رفت: کیف قاپی، ماشینی، دزدی، سگی در راه ... بعد با آژانس رفتم و مثل عقدهایها هدفونم را از گوشم در نیاوردم و بلند بلند با رانندهی آژانس سلام علیک و خداحافظی و دست شما درد نکنه رد و بدل کردم. بیچاره فکر کرد کَرَم نه فکر کرد بیچاره کر است...
خیلی هم شانس آوردم چون با یک همکار پارتی کلفتم که شش ماه است مشغول به کار شده سرشاخ شدم و وقتی به او گفتم: ببین تو حتما مادر و مادربزرگ داری و بنابراین باید مستمریبگیرها رو مادر و مادربزرگ خودت بدونی پیش مسئولش زارزار گریه کرد و گفت خانم پورنگ به من گفته مگه تو خودت خوار مادر نداری؟ وقتی موضوع را شنیدم از حیرت دو شاخ نامرییام رویید و همکارم گفت: بدو بدو که این روزها من و تو رو شانس نیستیم در حالی که در دل برای پرنده و پیپی به شدت مبارکش گل و گلاب میفرستادم دویدم تا از دل همکار تازه استخدام شدهام دربیاورم که بابا من غلط کردم اصلا اونی که خوار مادر نداره خودمم و این که دختر تو چرا این جمله را بد فهمیدی ما که اینطوری نگفتیم خلاصه گلاب به رویتان روبوسی کردیم و سرم را به سمت آسمان گرفتم و فکر کردم اگر پای پی پی پرنده نبود احتمالا این ماه رییس به جای چند ساعت کسر ساعت اضافه کار و توبیخ شفاهی کلن حقوقم را قطع میکرد و یک توبیخ کتبی درج در پرونده میچسباند روی پیشانیام...
القصه همهی این مقدمات را چیدم تا این را بگویم که یادتان هست یک بار اینجا همهپرسی گذاشتم در خصوص این که رمانهای زمان نوجوانی و جوانی را که نوشته بودم و قصد انتشارشان را ندارم اینجا بگذارم و وقتی رای به میزان مثبت بالایی آوردم خودم منصرف شدم... از این به بعد میخواهم در پاورقی قصههای بچگی و نوجوانیام را بگذارم. صد البته زبانش را ویرایش خواهم کرد اما در متن و طرح تغییری نخواهم داد. به هرحال هر کس دوست دارد میتواند آن را بخواند.