سیاهمشقهای جوانی
حقیقت این است که من در رمانی که از 15سالگی شروع کردم ودر16سالگی تمام، آنقدر ناشیانه به ذکر جزئیات پرداختهام که واقعا قابل خواندن نیست، دفتر را که باز کردم در کمال تعجب دیدم اسم رمانم قبل از یاسهای سپید، بهار در تاریکی بوده و کلی به این موضوع و تغییر نامش خندیدم. شروعش آنقدر کشدار است که حد و مرز ندارد، برای مثال قهرمان داستان رضا هفت ساله است و میخواهد به مدرسه برود، با آب و تاب از لباسش نوشتهام که جوراب سپید دارد و شلوارک آبی و الی آخر و مادرش آذر چادرحریر گرانقیمت سرش میکند و رضا از بس خوشگل است از لحظهی خروجش از خانه تا دبستان مدام این جملهی بچه خوشگل را میشنود طوری که معلم کلاس اولش، ناظمش و مدیرش هم به دیدنش این جمله را میگویند، گویا رضای داستان بنده هم حضرت یوسف تشریف داشتند و من آن موقع درک نکرده بودم، بعد به اولین دوستی شکل گرفته روی نیمکت کلاس اول رضا پرداختهام آن هم با چه جملات زیرپوستی و احساساتی، اینجا بود که یادم آمد همیشه در زندگی چهقدر صادقانه و وفادارانه خراب ِ دوستی بودهام و دوستیهایم در حد دوستیهای فیلمهای مسعود کیمیایی بوده... یادتان هست که پاورقی را برای این درست کردم که هم لینک دوستانم را درآن بگذارم و هم داستانهای خیلی قدیمیم را که خیال چاپش را ندارم. اما واقعا نمیتوانم به شعور مخاطبم بیاحترامی کنم و داستانی را بگذارم که یک دخترک شانزدهسالهی احساساتی نوشته و خودش هم حالا حوصلهی خواندنش را ندارد، حالا شاید یک زمانی برای پاورقی بازنویسیش کنم اما فعلا نه حوصلهاش هست نه وقتش، و اما من قول دادهام و آنقدر پایبند به قولم هستم که آن را فراموش نکنم به هرحال وفای به عهدم ممکن است دیر شود اما دروغ نمیشود. برای همین به داستانهای بین 19تا 22سالگیم فکر کردم. فکرمیکنم سه داستان تقریبا بلند باشد که تقریبا بشود آنها را خواند. به هرحال این هم تجربهایست وعلیرغم اینکه گذاشتن داستان دروب خیلی کار ِدرستی نیست از داستانی شروع میکنم که قبلا در وبلاگ زنی پشت دیوار گذاشتهام و یک چندنفری آن را خوانده بودند. امیدوارم خیلی وحشتناک نباشد هرچه باشد سیاهمشقهای دوران جوانیست...