حکمت (3)
...
چشمای مامانم آبی بودن ...نگاه بابام آبی بود...دلش دريايی بودنمی دونم من بودم ويه خواهربزرگترازخودم بايه دنيافاصله ...مامان کنارسفره می نشست وبهمون اجازه نمی دادقبل ازبسم الله غذابخوريم ...خواهرم مطيعش بود..ولی من نه ...بابانيگام می کردومی گفت استغفرالله ..مامان می گفت :بگوفتبارک الله ...اسممودوست نداشتم ...چرامن ايرانی بايداسم عربی داشته باشم ...کوثر...ازاسمم متنفربودم تومدرسه دلم می خواست اسمم مثه اونای ديگه آناوفی فی وکتی وازاين جورقرتی بازياباشه ...دلم نمی خواس چادرسرکنم ...دلم می خواس شلوارای بلندوکوتاه مارک داربپوشم ...دلم می خواست بابامنوباموهای بيرون ببينه ...دلم می خواس مامان ببينه ظهراکه ميام خونه چندتاخاطرخواه دارم وازهمه دخترای مدرسه خوشگل ترم ...خواهرم شدمسئول سيم جيم ...خودش به اين کاراعتقادی نداشت ..بابامامان مجبورش کردن ...من تازه دوم دبيرستان بودم ...تولددعوت شدم نبايدمی رفتم ...بقول بابام خلاف زيردندونم مزه کرده بود...چقدربهم خوش گذشت لباسای فافاروپوشيدم اسمش فائزه بود...اونم مثه من محدودبودبهم می گفت کوکی ..بيادرريم ازين خونه زندگی لعنتی همه اش مجلس روضه همش کوفت وسخنرانی بيادرريم ...بهش گفتم کجابريم آخرش می گيرنمون برمون می گردونن مامان حاج خانوم تنهام ....تنهام گذاشتی چقدرروضه چقدرقرآن بيايه بارتودستموبگيرمنوببربگردون ...بيانذاربی توبااين مگسای دورشيرينی بگردم که همه اش دارن ازم تعريف می کنن ...وای چه خوشگل وچه معرکه وچه قدی وچه تیپی ...وچه پوستی ...نگوفتبارک ا....منونگاه کن .....چادرتوبزن يک کم عقب چشاتوزيربارون بازکن ...منم کوثرزلالت ....من آخرين ميوه عشقت ...قبل ازاين که بابااون همه عليل برگرده واسمشوبگذاری جانباز....شماهامنوباختين ...من بدبختوتنهاگذاشتين ...يادتون رفت منم هستم ...بخدانمی خواستم اون اتفاق بيفته چقدبه پات افتادم مامان...منوروندين ...باباگفت بروکه ديگه آبروندارم ...بروکوثرکه توتموم شده ای وتوگفتی ..منم مادرم سنگ می گذارم روی دلم رهام کردی ...منم شدم هرجائی منم شدم لجبازمنم شدم فراری ...چه می دونستم که بعدازيه بوسه ساده يه هواخواه چه اتفاقی ممکنه بيفته ...مامان من اينجام ...چقدرخليج آبی سيرقشنگيه منويادچشای توميندازه نه مثه چشای من آبی خاکستری مامان دلم برااون پسره سوخت مرتضی اون نه ...نبايداين اتفاق می افتاد...کاشکی يه تلفن ازش داشتم به اون زنگ می زدم ...مامان من عاملم ...پشت اين همه زيبايی مخوف مرگه ....توباعثش نيستی باباعلتش نيست خودم کردم ...کاشکی خدابه کله من عقل بيشترمی دادوبه چهره ام کمترزيبايی ...می گفت اسمش ميناست می گفت زن خيلی خوبيه ....سلام کثافت گفت شب برم اونجاتاديدمش دلم لرزيد...خيلی خوشگل بودبلندبالا...زنشومسخره کردم ...ناراحت شدولی نتونست حرفی بزنه ..معمولامردامقابل زيبايی کم می آرن ...اينوخوب می دونم ...چون هيچ مردی روحرفم حرفی نزده ....فکرکردم بهم دست نمی زنه ...ولی اون موقع نمی دونستم واگرنه وسوسه اش نمی کردم ...داستانای زيادی راجع بهش خوونده بودم ...فکرنمی کردم يه روزکناريه آبی بلندبايستم ومرگ کسی روبخوام توبه مايادداده بودی هميشه کنارضريح برای همه اول دعاکنيم بعدبرای خودمون ...تومی گفتی بخواهيم دشمنای دين وانقلاب بميرن ...مامان ميشه برای مرگم دعاکنی ...می شه مثه مامان بزرگ که وقتی بچه بودم ومی آزردمش می گفت :جوون مرگ بشی ذليل مرده ...توبرام دعاکنی ..می دونم به حاج خانم مستجاب الدعوه معروفی ...می دونم همه دعاهاتوخدامی شنوه وقبول می کنه ...دعاکن خدامنوقبل ازرسيدن به جزيره بکشه ....خودم هرچی فکرمی کنم می بينم نمی تونم مرگ بخوام ياخودموبکشم هنوزچهره ام زيباست هنوزدلم پرازلذت زندگيه ...هنوزآرزودارم ....هنوزعروسکم باهامه ....چقدردلم می خواست يه روزمادربشم ....ديگه نمی تونم ولی نمی تونم عامل بدبختی ديگران هم باشم ....نمی تونم برم سوگلی کسی بشم که چهارده تازن ديگه هم داره وبعدهمه روآلوده کنم ....چه فرقی برای سلام می کنه ..اون پولشومی خواد....به من می گه آهای غزال آهای فراری ...مامان من ازخودم فرارمی کنم ...ازسايه ام فرارمی کنم ...اززيبايی ام فرارمی کنم ....امروزفهميدم ...حالم بدبود...چهارهفته پيش بودياسه هفته پيش ....سلام بردم دکتراين مدت باآدمای کثيف زيادلول خورده بودم سلام خيلی پست بود..امروزجوابش رسید...دکترموضوعوبهم گفت ...بانگاهی پرازافسوس گفت حيف توبه اينهمه جوونی وزيبايی ...يه قطره اشکم جلوش نريختم ...خنديدم وگفتم چه فرقی داره دکتر...اول وآخرمرگه ....دکترگفت تاچه مرگی باشه کوچولو....راست می گفت مامان می اومدم بيرون گفت ...دختربه اونايی که باهات طرف می شن رحم کن باشه ....نگاش کردم ودلم فقط برای مرتضی سوخت ...سلام برام تعريف کردکه چطورمعتادش کردچطورازشبای تنهايی اون جوون حساس سوءاستفاده کرد....مامان کاشکی ازکوسه نمی ترسيدم ...مامان کاشکی ازمرگ نمی ترسيدم ...مامان کمکم کن
پایان ...
پ .ن .این داستانو چهار سال قبل نوشتم ...منتظر نظرات وانتقادات سودمندتون هستم ...