مِهر ماهِ من
هشتپر یک خیابان سراشیبی داشت که خیابان اصلی شهر بود و از سمت راستش یک خیابان دیگر منشعب میشد به نزدیک بیمارستان جایی که خانهی ما در آن بود. هشتپر بزرگ نبود اما خیابانهایش جالب بودند کنار هر خیابان درخت بود و پاییز از هر درخت افرای کنار خیابان میوههای بالدارش روی زمین میریخت... من میوهها را جمع میکردم پرتابشان میکردم به هوا و وقتی میوهی بالدار با زاویههای متعدد چهل، شصت، و... گاه صدو هشتاد میچرخیدند و فرود میآمدند از خوشحالی بالا و پایین میپریدم و میرقصیدم. در هر بازگشت از مدرسه راههای جدیدی را برای رسیدن به خانه امتحان میکردم. با دوستانی همراه میشدم که خانهشان از همان کوچهی مدرسه میرسید به یک پلکان سنگی که میرفت روی تپهای پراز خانه، پر از چمن و درخت، بعد از کنار همان خیابانهای گاه سنگفرش و گاه خاکی یا آسفالت دوباره میرسیدم به بیمارستان و راه رسیدن به خانه همان دو خیابان بود... فریاد میزدم و با خوشحالی به خانه میرسیدم. مامان زهرا همشیفت من بود. گاهی زودتر از او میرسیدم و گاهی دیرتر... تا مدرسهی مامان عوض شد و به روستا رفت...
تابستان بین کلاس اول و دوم وقتی دلم برای نیمکتهای کهنهی مدرسهی شاه عباس تنگ میشد سرم را در کیف زرشکی سامسونتیام میکردم و بو میکشیدم. انگار کیف من همهی بوی مدرسه را در خود جمع کرده بود. برای من که کیف را مینشاندم کنار خودم روی صندلیهای قرمز ِآهنی و روی میز مشق مینوشتم و با خورشید که پشت کوههای سبز غروب میکرد، مسابقه میدادم...
چند روز پیش همسرم از من پرسید: دوست داری به عقب برگردی؟
گفتم: به هیچوجه...
اما گاهی حاضرم برگردم دلم برای همان روزها، برای همان بالا و پایین پریدنهای زیر درختان افرا، نفس کشیدن در هوای پاییزی راههای مدرسه، مشق نوشتنها و مسابقه دادن با خورشید تنگ شده است.
این روزها بوی ماه مهر در کوچههای لاهیجان پیچیده است. هوا که خنکتر میشود عطر یاس، بوی برگهای خشک ِ پوسیدهی روی خاک، و نسیم کوه بیشتر به مشام میرسد. شهر شلوغتر شده است. من به ازدحام مردم، ماشینها و دانشآموزان نگاه میکنم و دلم کودکی میخواهد، فراغت و آن روزهایی که تنها غمم شکستن پای عروسک عروسم بود...