دنیای کاکائویی
بارون سردی می باره همه جا خاکستری شده ...خسته وخواب آلودم ودلم می خواد یه عالمه اخم کنم وبرم توی رویا وبا هیچکس حرف نزنم ازحرف زدن زیاد خسته ام ...می خوام یه قصه براتون تعریف کنم قصه ای از پسرم یه روز یه کامیون داشت از یه جاده می گذشت که ماشینهای مسابقه ای داشتند توش مسابقه می دادند ...فرشته هایی که توی آسمون پرواز می کردن پودر جادوئی کاکائوییشون رو ریختن روی جاده همین که چرخ ماشینها وکامیون رفت روی پودر جادوئی دنیا تبدیل شد به دنیای کاکائویی اونوقت همه آدمهاازبین رفتن وهمه چیز تبدیل به شکلات وکاکائوشد فقط آدمهای صحرائی زنده موندن وازبس کاکائو خوردن نسلشون منقرض شد
...توی کره هیچ کس نموند وآدمهای فضایی اومدن وکره کاکائویی روبا خودشون بردن تا رشد کنه وبزرگ بشه ...تمام ...
.
لابد برای اینکه مصرف سالها کاکائوشون براه باشه ...شبیه خواب وخیاله این داستان بهرحال بگم هرگونه کپی برداری ازداستان پسرم برای ساخت فیلم ...کارتون و...ممنوعه وبزودی این داستان برای مجله مدارس پست می شه وبه اسم ارسام ص پیش دبستانی چاپ خواهد شد ...![]()
فکر می کنم پایان این دنیا یجورایی مثل طعم کاکائوست شیرین وتلخ ...مثل همه روزهایی که رفته ...همه روزهایی که می ره ومیاد ...
پ .ن ...دوستهای خوبم ازنظرات سودمندتون ممنون ولی به تعداد بازدیدکننده نظر برای داستان خیلی کم بود ...نه ؟![]()