خواب مزخرفی می‌بینم، برای آدمی که دوستش ندارم، سال‌هاست ندیدمش و دوست هم ندارم ببینمش آشپزی می‌کنم و او ناخنک می‌زند، بعد خواب می‌بینم دو نفر که بر یک موتورسوارند و من چهره‌شان را دیده‌ام  به اتاق قدیمی‌ام در خانه‌ی شهسوار دستبرد می‌زنند و لپ‌تاپم را می‌دزدند، من وحشت‌زده در خواب فکر می‌کنم: وای داستان‌هایم!!!!  به خیابان غرق در سیاهی ِسعدی می‌دوم و در حالی که فکر می‌کنم چرا فقط لپ‌تاپ؟؟؟ فریاد می‌زنم: من شناسایی‌تون می‌کنم.... بعد بیدار شدم و دیدم که بلند فریاد می‌زنم شناسایی‌تون می‌کنم و در و دیوار و آینه‌ و کتاب‌های توی اتاق‌خواب با خنده نگاهم می‌کنند، شروع می‌کنم به خندیدن و نگاهی به لپ‌تاپم می‌اندازم و نفس بلندی می‌کشم... عصر امروز می‌بینم دوست نویسنده‌ام شیرین ص اس ام اس داده که شیوا دیشب خوابت را دیدم خواننده شده بودی و در ماهواره می‌خواندی و یک لباس سبز فیروزه‌ای پوشیده بودی ... برایش نوشتم احیانا آکادمی گوگوش نبود؟ جواب داد شاید! خیلی هم قشنگ می‌خواندی و صدایت هم عالی بود برایش می‌نویسم به من رای بدهید من به حمایت شماها احتیاج دارم. می نویسد حتما ... بعدپیشنهاد می‌دهم یک داستان خوب برای این موضوع بنویسد... می‌نویسد : تو بنویس ...می‌نویسم من نه! من دیگرخواننده شده‌ام ...فکر می‌کنم نویسنده‌ی درست حسابی که نشدم لااقل بروم دنبال خوانندگی ...