کتابخانه‌ی پدر سه دیوار از اتاق وسطی خانه‌ی شهسوار را تسخیر کرده است... هنوز هم وقتی وارد کتابخانه می‌شوی بوی کاغذ آن‌قدر بر روح اتاق حاکم هست که بر ذره ذره‌ی سلول‌های جانت بنشیند، کودک باشی یا نوجوان، عاشق داستان باشی آن‌وقت کتاب داستانی نمی‌ماند که از چشم تیزبینت دور بماند، اولین بار با بهمن فرزانه وقتی آشنا شدم که کتاب قصه‌ی غم‌انگیز اریندیرا  و مادربزرگ سنگدلش را از بین کتاب‌های نازک یا قطور پدر پیدا کردم، کاغذش کاهی بود و جلد سپید و بنفش داشت... قصه‌ی کتاب خیلی عجیب بود، برای من که حساس بودم و نکته سنج و کنجکاو، پرکشش بود و هم‌چنین غم‌انگیز، مثل اسمش، کتاب را که می‌خواندم نمی‌توانستم تصورکنم مادربزرگ سنگدل چطور می‌تواند برای این که قرض پسرش به او ادا شود نوه‌ی به سن قانونی نرسیده‌اش را بفروشد، نوه ناگزیر تن می‌دهد و سرانجام با پسرکی که عاشقش شده نقشه‌ی به قتل رساندن مادربزرگ را می‌کشد، کیکی عظیم برای تولد مادربزرگی عظیم مملو از زهر،... داستان پراست از عناصر باورنکردنی و اعجاب‌انگیز... مادربزرگ کیک می‌خورد و می‌خورد و خبری از مرگش نبود، حیرت انگیز است که بعد از دوازده یا سیزده سالگی این داستان یادم مانده است... این جادوی نوع نوشتن مارکز و هم‌چنین نوع ترجمه‌ی بهمن فرزانه بوده است... پدر نوع ادبیات مارکز را نمی‌پسندید بنابراین از مارکز و بهمن فرزانه کتاب دیگری در خانه نبود، وقتی سال‌ها نام صد سال تنهایی را می‌شنیدم و به نسخه‌ی اصلی ترجمه فرزانه دست پیدا نمی‌کردم همیشه حسرت می‌خوردم، ساعت‌ها به اسم صدسال تنهایی فکر می‌کردم و فکر می‌کردم این اسم چه‌قدرزیباست و نویسنده‌ی چنین کتابی و انتخاب کننده‌ی چنین اسمی چه‌قدر می‌تواند نابغه باشد،... سال‌ها بعد در بیست و دو سالگی کتاب را در کتابخانه‌ی دوستم نیکتا دیدم و از او قرض گرفتم، یادم هست بهار بود، یادم هست درس داشتم، یادم هست کتاب را در آغوش می‌کشیدم و تا صبح به خواب نمی‌رفتم، یادم هست تا یک هفته روی هوا راه می‌رفتم، گیج بودم، جادو شده بودم... جادوی بازی کلمات، کلمات کلماتی که مارکز نوشته بود، کلماتی که بهمن فرزانه ترجمه و منظمش کرده بود، برای من پس از آن بهمن فرزانه یک نام مقدس شد، کتابی نبود که ترجمه‌ی او باشد و من به هرطریقی هست تهیه نکنم و نخوانمش... کتاب‌هایی که خودش نوشته‌ مثل چرکنویس و سوزن‌های گمشده نیز در عین سادگی بسیار زیبا و دلنشین هستند...

روزگاری چه‌قدر دوست داشتم او را از نزدیک ببینم، با او حرف بزنم، به نوک انگشتانش نگاه کنم که به طور قطع عاشقانه قلم را روی کاغذ می‌دوانده است و به او بگویم تو با این قلم روی کاغذ نمی‌نوشتی روی قلبم می‌نوشتی و ترجمه‌ی باورنکردنی و عالی کاری‌ست که تو کرده‌ای استاد...

سال‌ها پیش در کنسرت سیمین غانم وقتی کنسرت تمام شد همه دوست داشتند به سمت سیمین بدوند از او امضا بگیرند با او عکس یادگاری بگیرند...  نه این که دوست نداشتم با سیمین عکس و از او امضا بگیرم نه... اما دوست داشتم قبل از این که به سمت سیمین بروم...  مقابل خانم دف نواز بایستم. دستش را بگیرم و روی قلبم بگذارم و بگویم نگاه کن تو روی دف نمی‌زدی روی قلبم می‌زدی...

اما این رویا هم مثل همه‌ی رویاها ناتمام ماند و به همه‌ی رویاهایی پیوست که شرم مانع از بروزشان شد... نه با سیمین عکس گرفتم نه به دف نواز چیزی گفتم همان‌طور که هرگز بهمن فرزانه را ازنزدیک ندیدم...

شاید نباید بگذاریم شرم مانع نوشتنمان از چیزهایی که دوست داریم شود... بهمن فرزانه‌ی عزیزم تندرست باشید، شاد باشید و سرافراز... و زنده باد...