چند روز پیش آرشیو نظرات خصوصی‌ام را چک کردم، حرف‌ها و پچپچه‌های دوستانه و دلسوزانه در آن کم نبود... هم خواندنش لذت‌بخش بود و هم گذر سریع عمر باعث تاثر و غبطه به روزها و لحظاتی که رفته‌اند میشد... فکر کردم وبلاگم یک خانه‌تکانی حسابی می‌خواهد البته فقط موضوعی چون دوست ندارم قالبش را عوض کنم و دوباره کد وبگذر کپی کنم وچه و چه و ...

اما مدت‌هاست درمورد کتاب‌هایی که خوانده‌ام ننوشته‌ام و این یک ضعف بزرگ برای وبلاگی‌ست که خیلی اوقات مشغول معرفی کتاب بود... دوران سختی هم داشتم دوستانم برایم می‌نوشتند خبری از شیوای امیدوار و امید دهنده نیست... فکر کردم باید طوری بنویسم که شور نوشتن و امید به برآورده شدن شادی که مهم‌ترین اصل و اساس زندگی‌ست دوباره هم در خودم زنده شود هم در کسانی که مرا می‌خوانند. اما واقعیت این‌است که من به طرز غریبی عوض شده‌ام و آن‌چه یا آن‌که معروف به اعصاب کشمشی‌ست نمونه‌ی بارزش در من کشف شده است. آن‌قدر عصبانیت در من زود و ناگهان آتشفشانی می‌کند که خودم هم گاهی از خودم می‌ترسم... از خودم می‌پرسم چرا به این‌جا رسیدم؟ به خاطر نکته‌سنج بودن بیش ازحد؟ ازهرحرفی و از هر سخن بی‌ربط  بیهوده رنجیدن؟... غیر آگاهانه دچارخودشیفتگی شدن؟ دچار بیماری دلتنگی و دوری از وطن شدن؟... دچار بیماری مادر وسواسی و نگران از آینده‌ی فرزند شدن؟... خدا می‌داند چه کشیدم این مدت... چون سعی کردم از اطرافیان پنهان کنم و هر چه بیشتر در خودم فرو رفتم مثل آتش زیر خاکستر شدم...  فکر کنم تنها موردی که این مدت مرا نجات داد همان پناهگاه داستان نوشتن و داستان خواندن بود. ادبیات مثل یک یاورمهربان دست‌هایش را چتر کرد روی سر شلوغ و خسته‌ام...

باید برای خودم یک برنامه درست و حسابی بنویسم. باید از هرچه بدی و تاریکی و تنگ‌نظری که این مدت به سویم آمده و مثل یک گردباد ِغبارآلوده و سیاه احاطه‌ام کرده، رها شوم. مثل ابراهیم که از آتش رها شد... مثل گذشتن از دماغه‌ی امید نیک... مثل هزاران هزار ذره از کهکشان آفرینش که مانند من هستند، شبیه من هستند  و خود من هستند...