امروز آخرین قسمت نامه‌های سیاه را در پاورقی گذاشتم، خوب آن دوره حال و هوای خودش را داشت و آن نوع داستان‌نویسی دانشجویی هم مخصوص آن دوران بود. تفکرات آرمانی و اندیشیدن به هنجارهای اجتماعی و تغییرات رادیکالی مختص روزگار جوانی‌ست  که سر پر از باد است و دل پر از شور... یادم هست ساعت‌ها با دوستان در خصوص این که آیا ممکن است دختر و پسری با هم دوست شوند و دوست معمولی باقی بمانند بحث می‌کردیم. فرهنگ ارتباط بین پسرو دخترهای ایرانی را زیر سوال می‌بردیم و به نتیجه‌های متفاوت می‌رسیدیم... تا قضیه تارا و دامون پیش آمد وباعث شد که من این داستان را بنویسم... و هنوز هم بعد از سال‌ها وقتی با دوستان آن دوران می‌نشینیم و به بحث و گفتگو در این مورد می‌پردازیم می‌بینیم هیچ‌کس در این مورد به یک نظر قطعی نرسیده است بس که فرهنگ‌مان التقاطی و ... است. بگذریم... به هرحال این هم برای خودش تجربه‌ای بود و فکر نکنم دیگر تکرارش کنم و در پاورقی داستان بگذارم...