آن روزهای دور که کودک بودم حتی تا  همیشه پدرهمه‌ی مرخصی‌هاش را جمع می‌کرد تا بتواند بیست روز یا گاهی سی روز به اشکور برود. آن روزها تابستان برای من خلاصه می‌شد در سفر بابا، رسیدن خاله نسا و بچه‌هایش و از همه مهم‌ترهمسفر بابا در همه‌ی سفرهای اشکورش، آقای زرنشانی... هیچ‌وقت نشد به او عمو بگویم شاید خجالت می‌کشیدم. شاید چون دخترها و پسرهایش به جای بابا، آقا صدایش می‌کردند من زبانم نمی‌چرخید به او عمو یوسف بگویم. شب قبل از سفرهرساله‌ همه بیدارمی‌نشستیم و به ذوق وشوقشان برای بستن کوله‌ها، گاه لوله کردن کیسه‌خوابشان وبسته‌بندی آدامس‌های خروس‌نشان، آب‌نبات‌های ریز و رنگارنگ که بابا برای بچه‌های گیری می‌خرید، لباس‌های گرم که مامان و خاله تا می‌کردند و در ساک می‌گذاشتند، نگاه می‌کردیم. بابا و آقا با هم شوخی می‌کردند و ما به حرف‌هایشان می‌خندیدیم.

بابا صدایش می‌کرد: ژوزف چای برداشتی؟... قند گذاشتی؟... کمربند؟...

آقا جواب می‌داد: بله پوتین سربازی، فانوسقه...

به لهجه‌ی شیرین ترکی‌اش بیش‌تر از همه بچه‌هایش می‌خندیدند. پا به پایشان می‌خندید. بزرگتر که شدم از مامان می‌پرسیدم: آقا از دست بچه‌هاش ناراحت نمی‌شه؟

مامان جواب می‌داد: نه آقا با بچه‌هاش دوسته...

معمولا به محض دیدنم می‌پرسید: شیوا، امسال هم درخشیدی؟

با خوشحالی جواب می‌دادم: آره نمره‌هام همه بیست شد...

هر سال که گذشت آقا هر بار مرا دید همین سوال را پرسید، حتی سال‌های اول دانشگاه که آن همه شکست خورده بودم و وقتی سوالش را می‌پرسید اشک تو چشم‌هام جمع می‌شد و او نگاهم می‌کرد و ادامه می‌داد باز هم می‌درخشی... می‌درخشی...

سال‌ها بعد وقتی به دیدن مامان و بابا آمده بودند و برحسب اتفاق من شهسوار بودم وقت رفتنشان دیدم کتابم روی طاقچه‌ی ایوان است می‌خواستم کتاب را بدهم دستش و بگویم عمو این کتابمه... تازه چاپش کردم. اما خجالت کشیدم چون کتابم بد بود. چون آن‌قدر نمی‌درخشید...چون به کتاب بعدی‌ام فکر می‌کردم...

امروز آقا خیلی مریض است، بابا به مامان گفت: نمی‌خواهم ببینمش... من هم نمی‌خواهم یعنی هم می‌خواهم و هم نمی‌خواهم. در ذهنم هنوز آقا همان عمو ژوزف بلند قد با چشم‌های شوخ و مهربان است. کسی که خجالت می‌کشیدم عمو صدایش کنم. کسی که آن‌قدر در خانه‌اش عشق و شادی موج می‌زد که همه‌ی آرزوی من و تبسم رسیدن تابستان و همجواری با خانواده‌اش بود... کسی که به بچه‌هایش یاد داده بود که در دنیا هیچ چیز به اندازه‌ی خندیدن و شاد بودن مهم نیست... این تنها خاصیت آقا نبود. آقا با معرفت و مهربان بود سفره‌اش بازبود برای همه‌ی فامیلش، برای خانواده‌ی خودش و همسرش... سفره‌بازی‌ش حتما به اندازه‌ی بزرگی دلش بود. دلش حتما به اندازه‌ی همه‌ی دنیا...

راستی چه شد که بین ما و خانواده‌ی خاله نسا این همه تابستان فاصله افتاد؟ بچه‌دار شدنمان، بزرگ شدنمان، گرفتار زندگی شدنمان یا شیوه‌ی جدیدی که بچه‌های شاد آقا برای زندگی برگزیدند؟...

چه چیز در همه‌ی این سال‌ها توانست جای آن خنده‌های از ته ِ دل را بگیرد، جای آن قهرها و آشتی‌ها، کتلت‌های شنی حمیرا روی بلوک‌های کنار خانه، عروس بازی و تور به سر کردن، دوچرخه‌سواری‌های تمام نشدنی... نشستن و قصه‌های جن و پری را شنیدن... قدم‌زدن‌های لیلا و سهیلا و تبسم، بازی‌های پینگ پونگ با عیسی، یحیی و حسن و بازو به بازو با زبیده راه رفتن در خیابان سعدی در حالی که به دیوار، به در به پرنده و به هر چیز موجود روی زمین می‌خندید و با خنده‌های شادش به من یاد می‌داد بخندم...

هر کسی از هر شخصی، از هر گروهی یک خاطره‌ی اولی دارد... من چهار ساله بودم. یک پژوی خیلی قدیمی آلبالویی داشتیم. نمی‌دانم از لوشان می‌آمدیم یا هشتپر، صبح یک روز بهاری بود. آفتاب روی چمن‌ها و سبزه‌ها می‌درخشید. تبسم ذوق‌زده فریاد زد: رسیدیم. من چشم‌هایم را باز کردم وبه کوچه نگاه کردم. کوچه‌ی سعدی هنوز خیابان نشده بود. هنوز بابابزرگ آن تکه از زمینش را به شهرداری نداده بود که راه برسد به باغ جعفرپور، سه تا درخت تبریزی بلند ته کوچه هم بودند. هنوز روبروی خانه‌ی بابابزرگ انبار نساخته بودند. هنوز خانه‌ بزرگ نبود. یک ایوان بزرگ و دو اناق خواب کوچک، یک سالن و یک هال دراز داشت. هنوز درخت‌های پرتقال کهنسال و بلند روی زمین قهوه‌ای تیره‌ی باغ سایه انداخته بودند و هیچ‌کس درخت کیوی را نمی‌شناخت... ماشین رسید نزدیک خانه... یحیی و عیسی نوجوان بودند دویدند سمت ماشین و یکی روی کاپوت نشست و دیگری روی صندوق عقب. بابا بلند خندید و مامان ترسید. پیاده شدیم. خانواده دور هم جمع شدند و دیده‌بوسی کردند. بهار بود. یک راه باریک ِسنگ‌فرش، از جلوی پله‌ها می‌رفت تا وسط باغ. دورتادورش پر بود از گل‌های رز و هفت‌رنگ، پر بود از گل‌های بنفشه و پامچال خودرو... راه سنگفرشی که می‌رسید به چشمه... چشمه‌ای که زنده بود آن روزها و حالا سال‌هاست که دیگر حتی در بهار هم نمی‌جوشد...

پ.ن... آقای زرنشانی، عمو یوسف یاشاسین برای همیشه...