‍‍‍‍‍پدربزرگ گفته بود: خیلی دیر نیست. روزی خواهد رسید که زنان پشت دسته‌ها راه خواهند رفت و هم‍چون مردان سینه خواهند زد.

مادربزرگ خندیده بود و گفته بود: نمی‌شود...

وقتی با مادرم به دسته‎ی عزاداری  می‌رفتم آن‌قدر تند راه می‌رفتم که باد از چادرم شنلی سیاه درست کرده بود. نو جوان بودم و سرخوش...  هیچ نوحه‌ای هیچ مصیبت‎خوانی نمی‌توانست اشک به چشم‎هایم بنشاند. دلم می‌سوخت ولی گریه‌ام نمی‌گرفت... زن‌ها به هم نزدیک می‌شدند زن‌ها مدام پچ‎پچ می‌کردند. مادر سر تکان می‌داد. می‌گفتند: می‌بینی دلش سیاه است گریه‌اش نمی‌گیرد. به زنی که گریه نمی‌کرد خیره می‌شدم. خیره بود به جایی در آسمان. موقع برگشتن زن‌هایی که گریه کرده بودند چادرهایشان سریده بود روی شانه‌هاشان و  سبک از اشک‌هایی که ریخته بودند حرف می‌زدند و لب‌هایشان را گاز می‌گرفتند که نخندند. زن تنها با شانه‌های فروافتاده می‌رفت و آرام اشک‌هایش را پاک می‌کرد. از پیچ خیابان سعدی  که می‌گذشتیم. مادر می‌گفت شاید هرکس برای دل خودش برای غم‌ها و غصه‌های خودش گریه می‌کند... مادر آن شب‌ها فقط از جن و پری می‌ترسید. هیچ مهاجم و دزدی در سایه‌ی درخت‌ها و نیم‌دیوارهای ویران به انتظار زنانی که از عزاداری برمی‌گشتند نمی‌نشست. محرم حرمت داشت و دزدها لابلای جمعیت سینه می‌زدند و دل‌خوش به این بودند که محرم گناهانشان را می‌شوید. به خانه رسیدم پدر امشب به صحرا بی‌کفن ... را می‌خواند. تند پرسیدم چرا ؟ پدر گفت: آل بویه...

و سه جلد کتاب در دستم گذاشت نامش بود از صید ماهی تا پادشاهی...

‍کتاب‌ها جلدشان شومیز بود. زرد و سیاه بودند. فکر می‌کردم قرمز و سیاه هم می‌توانستند باشند. کودکی چه خوب است. روزها و شب‌ها خوانده بودم و خوانده بودم. و دوست داشتم ماهیگیر بودم و پادشاه می‌شدم.

مادر محرم‌ها آش می‌پزد. مادر محرم‌ها سیاه می‌‍پوشید. آش را به هم می‌زد و آماده که می‌شد درش را می‌گذاشت دعا می‌خواند و درش را می‌گذاشت همه‌ی حاجت‌مندان آش را هم زده بودند. چند ساعت دیگ تنها می‌ماند. مادر در دیگ را برمی‌داشت همه صلوات می‌فرستادند روی آش نقش گل می‌افتاد. نگاه می‌کردیم و چشم‌هایمان خیس از اشک می‌شد. نوجوانی چه خوبست. مادر پا درد دارد و نمی‌داند که آش نپختن و ادا نکردن نذر چه‌قدر کفاره دارد. مادر باز هم می‌خواهد آش بپزد.

دخترک فنجان چای را از مقابلم برداشت. چشم‌هایش درشت بودند. خانه‌اش یک ایوان قدیمی داشت. خانه‎اش جایی روی زمین‌های شنی وساحلی انزلی بود. دخترک از من هیچ نمی‌دانست. گفت زیر پرچم امام حسین نذز قشنگی ادا کرده‌ای. حیرت‌زده نگاهش کرده بودم. ادامه داده بود: چیزی به ودیعه گرفتی تا حاجت بگیری دستم را روی قلبم گذاشته بودم و به دانه‌های برنجی فکر کرده بودم که پس از گذاشتن خرما و روشن کردن شمع  برداشته بودم. گفته بود : حسین حاجتت را خواهد داد و من حاجت گرفته بودم.  جوانی چه خوبست.

 

...

...

...

ارسام دو ساله در آغوشم است. به دسته نگاه می‌کند و دست می‌زند. مادر همسرم به او می‌گوید سینه بزن. ارسام یاد می‌گیرد و سینه می‌زند. نوباوگی چه خوب است.

ارسام سه ساله طبل می‌خرد. با زبان شیرینش می‌گوید مهد دسته داریم. با طبل شکسته و تکه ‍پاره به خانه می‌آید. مسوول مهد تماس می‌گیرد که عذرخواهی کند. من و همسرم می‌خندیم فدای سرش. ارسام بالا و ‍ایین می‌پرد: همه با طبل من طبل زدن...

ارسام ‍پرچم دارد. ارسام  پرچمش  را تکان می‌دهد.

ارسام دوازده ساله است. ارسام می‌پرسد مامان می‌آی دسته؟ بریم دیگه امشب باشه ... فردا هم که خاله ‍پ می‌آد بریم چهل منبر... با بچه‌هاش...

می‌گویم: باشه... کودکی چه خوبست...

چشم‌هایم را می‌بندم. حمید هامون کوچک را می‌بینم که بین قمه‌زن‌ها ایستاده است و از خون می‌ترسد. مادر همسرم گفت. به قمه‌زن‌ها شیر می‌دهند نذر کنید و بدهید. باور نمی‌کردم. ارسام یک ساله است. مادر ارسام را از من گرفت و در آغوش کشید. هیچ وقت در زندگی‌ام از خون نترسیدم. مرد درشت هیکل با کفنی بر تن در حالی که خون از سر و رویش چکه می‌کرد به سمتم آمد و فریاد زد شیر...

لیوان یک بار مصرف را پر از شیر ۳درصد چربی میهن کردم و مقابلش گرفتم. این‌جا لاهیجان بود یک روستا روی کوه‌هایش... صبح عاشورا بود. یک بار دیگر هم دیدم که پسرها حلقه سینه‌زنی‌شان تنگ و تنگ‌تر شد. نشستند. عبدالرضا روبروی مسجد ایستاده بود. از دور به هم نگاه کردیم. به هم اشاره کردیم در دایره‌ای که محیط شده بود دورشان از آدم. آدم‌ها می‎نشستند و فرق سرشان را می‌شکافتند.

خسته‌ام ... کودک که بودم در خیابان‌های هشتپر مردم قمه بر سر می‌زدند.

....

پدر و پسر صحبت می‌کنند. پسر می‌گوید منو می‌بری ببینم. عبدالرضا به من نگاه می‌کند. ابرو بالا می‌برم لبخند می‌زند  و به ارسام می‌‎گوید: باشه...

کودکی چه خوبست...