در کوی تو...
فکر میکنم من و همسرم از عجیبتترین مادرو پدرهای روزگار باشیم... هم دلمان میخواهد بچهی عزیز دردانهمان سرآمد همهی بچههای عالم باشد هم دلمان نمیخواهد خیلی به او سخت بگیریم و این دوگانه شدن عجیب غریبمان بدترین شیوهی تربیت برای اوست. وقتی همسرم او را دعوا میکند هیچوقت حرفی نمیزنم. سکوت میکنم و با آن که انگار یک نفر قلب مرا با خنجر زهرآلود میشکافد آن رنج را تحمل میکنم و همینطور برعکس... بعد که شب میشود پسرک میخوابد من و او به هم نگاه میکنیم برای هم سر تکان میدهیم و از رنجی که او در زمان سخت گرفتنمان کشیده، حرف میزنیم وگریهمان میگیرد. من راحت اشک میریزم و همسرم خودش را میخورد بعد از وضعیتمان به خنده میافتیم.
کاش یک مدرسه وجود داشت برای بعضی آدمها مثل ما که کودک ماندهاند. که بزرگ نشدهاند. مدرسهای که اجباری بود. باید حتما میرفتی و در آن درس میخواندی تا بهات اجازه بدهند بچهات را تربیت کنی. کاش مدرسهای بود که در آن حتما به پدر و مادر میگفت که عشق مهمترین حسیست که کودک باید در زندگی یاد بگیرد. اما آیا فقط عشق برای زندگی آیندهی کودک کافیست؟
آیا دراین عصر تلخ و تاریک از دود و آلودگی که تنها روشناییاش نور دیجیتال موبایل و صفحههای ال ای دی و ... است میتوان دل خوش داشت به عشق... میتوان فرزند را طوری تربیت کرد که نسخهی بدل پدر و مادرش نشود. ساده با قلبی در دست و رو که هر آدمی که یک روز دوستش داشت بتواند آن را ببیند و بیرحمانه بر آن خنجر بزند؟ چگونه به پسرم نگاه کنم و به او بگویم ساده نباش، عشق نَوَرز، سخت نگیر در حالی که خودم از همهی اطرافیانم سادهترم، همهی کارهای احمقانهی دنیا را کردهام، برای همهی دوستیهایم بیش از اندازه احساس خرج کردهام... بیش از اندازه عشق ورزیدهام. همسرم مرتب به من میگوید بزرگ شو بچه نباش، خودت را زجر نده. من دلیلهای مسخره و غیر منطقی خودم را دارم. چون من اینم. چون من آنم. چون من چنانم. چون من چنینم. از من و این و آن و چنان و چنین بودن خسته شدهام. دلم میخواهد بزرگ شوم. قیافه گرفتنهای دیگران برایم مهم نباشد. از همه مهمتر ضعف نشان ندهم.
اما انگار خدا وقتی داشت خمیرهی من را میگرفت، رگ وپیام را با سادگی و اندکی هم دیوانگی عجین کرد. اندکی از آن جهت که خدا را شکر در زنجیر نیستم...
بگذریم با همهی این حرفهای بی سرو ته و مزخرف که گفتم بین این باد و بوران و طوفان شدید که منشااش دریای مدیترانه است و تنها نگاه کردن بهاش به آدم میگوید برو خانه و بخواب! عجب پستی از آب درآمد به همان اندازه که محتوایش غمانگیز است خودش مسخره و خندهدار است. شاید هم حکایت ِمن است. کسی مرا رنجانده، من غم و اندوهم را با اشک و آه به همسرم گفتم.
همسرم گفت: بیخیال باش برایت مهم نباشد ضعیف نباش چرا این همه برایت مهم است؟
من با گریه جواب میدهم: میدانی آخر دوستش دارم.
همسرم قاطع میگوید: خوب برو درِ خانهاش بنشین.
وسط ِ گریه قاه قاه میخندم. شاید هم این موهبتیست که خدا به من داده تصویر سازی... نمیدانی از تصور شیوای نشسته بر در ِخانهی کسی که دوستش دارم و او مرا دوست ندارد چهقدر خندیدم... فکر کن نق نق هم کند که منو دوست داشته باش... منو دوست داشته باش...
سوای همهی خوانندهها و دوستهای خیلی خیلی دوستداشتنیام که سالهاست مشتری نوشتههای پر غلط و زبان الکن من هستند با من صمیمی هستند و من را به اندازهی کافی میشناسند، چند نویسندهی خیلی خیلی محترم هم ممکن است اینجا را بخوانند. حتما پیش ِ خودشان میگویند اَه این دیگر چهطور نویسندهایست چهقدر بیکلاس است چرا دغدغههای دیگری جز ادبیات داستانی هم دارد. اما حقیقتِ من ایناست من اینم... آنم... چنینم... چنانم... و به شدت خسته از این هستم که اینم... آنم... چنینم... چنانم...
پ .ن۱. باد و بوران و طوفان به شدت ادامه دارد... و شیوا قول میدهد حتی اگر در حال مرگ هم باشد بر در خانهی کسی که شیوا را دوست ندارد به گدایی محبت ننشیند...
پ.ن ۲:عنوان برگرفته از این شعر
در کوی تو عاشقان پُر آیند و روند...
خون جگر از دیده فشانند و روند...
تنها من مقیم مادام چو خاک...
ورنه دگران چو باد آیند و روند...
پ.ن ۳: راستی قضیه هفت اقلیم که یادتان هست پارسال و کتاب خوانی فشرده ی من ...
کسی چه می داند شاید دوباره همان کار را کردم...