اعترافات یک معتاد
نمیدانم که هیچوقت آیا قبلا اعتراف کردهام که من یک آدم افراط و تفریطی شدید و وحشتناک هستم؟ بیتعادل، بیمنطق و الی آخر... سالها پیش که دانشجو بودم به بازی وولف معتاد بودم. من میگویم معتاد شما میشنوی معتاد... صبح وقتی از خواب بلند میشدم، شب قبل از خواب، قبل از این که به دانشگاه بروم، بلافاصله بعد از این که از دانشگاه برمیگشتم... معتاد...
کلی هم وزن کم کرده بودم چون وقت نداشتم غذا بخورم در معدود دقایق باقی مانده به درسها میرسیدم و بعد مثل یک چترباز حرفهای روی کامپیوتر همخانهایم فرود میآمدم، در ِمخفی کشف میکردم، مهمات و غذا برمیداشتم، زخمهای ناشی از کارد و گلوله را ترمیم میکردم. همیشه هفت جان داشتم البته گاهی این جانها هم تمام میشد مخصوصا وقتی به هیولاها میرسیدم. پیش هم میآمد که بمیرم ولی این مرگ خیلی پایدار نبود چون با یک کلید ترکیبی به زندگی بازمیگشتم و از نو جدال با دشمنان خیالیام را آغاز میکردم. بالاخره مرکز ترک اعتیاد فارغالتحصیلی و رفتن به خانهی پدری که فاقد کامپیوتربود و کار زیاد سایت دانشگاه آزاد اسلامی شهسوار باعث شد خونم کم کم پاک شود و اثری از آثار اعتیاد باقی نماند. تا خانهی همسر و خرید کامپیوتر و نصب ورژن جدیدی از همان بازی با گرافیک بهتر، امکانات جدیدتر و جنگ مدام بین من و همسرم برای اشغال صندلی کامپیوتر و بازی... اگر کسی پشت در واحدمان میایستاد از داخل صدای تانک، نفربر، هلیکوپتر و مسلسل و تیراندازی و انفجارمیشنید... به هرحال قدرت او بیشتر بود و بیشتر از من بازی میکرد. شروع کار یک مرکز ترک اعتیاد جدید بود. آنقدر کار داشتم که هرگز نمیرسیدم بازی کنم در خانه هم آنقدر کار ِخانه و... وخستگی روی سرم هوار میشد که حوصلهی بازی نداشتم...
سالها بود اعتیادم فقط کتاب خواندن و از جمله نوشتن بود به اضافهی یک سری عادات که روتین و روزمره است و اگر نباشد نمیشود مثل یک لیوان آب نوشیدن هر روز صبح و قبل از خوابیدن، یک لیوان شیر بعد از آب، صبحانهای که حتما پنیردر آن باشد واگرنه تا آخر روز بدنم فکر میکند صبحانه نوش جان نکرده است و مدام جیغ میکشد پنیر، پنیر...
باید اعتراف کنم ... خیلی سخت است اما من این روزها به یک بازی پازل لعنتی معتاد شدهام و از آنجایی که عادت ندارم کاری را ناتمام رها کنم باید تا آخرین لولی که دارد پیش بروم. خوب تا جایی که لول به لول جلو میروی هیچ مشکلی نیست اما اگر روی یک لول لعنتی بمانی زندگیات حرام میشود. کارم به جایی کشیده است که ارسام با شماتت میگوید خجالت نمیکشی مامان... بسه دیگه... من میگویم باشه بابا الان تمومش میکنم ولی هم چنین که سرم پایین است شیوای دانا و مودب ِمنطقی جویای علم و ادب و داستان و نوشتن که از قضا از کوچکی و نحیفی مثل نخودی و بند انگشتیست به شیوای بازیگوش شیطان بیمنطق که از بزرگی شبیه به یکی ازهیولاهای معروف ِتاریخ سینماست، هیچ حرفی در کتش نمیرود میگوید بسه دیگه خفه شدم دارم میمیرم بلند شو به کارهایت برس چه مرگت شده؟ این همه کتاب نخوانده. این همه مقالهی نوشته نشده، داستانهای ناتمام. بلند شو... و شیوای بازیگوش میغرد: هوم؟ الان...
اما این الان انگار از راه نمیرسد. خستهام انگشتم درد میکند و شیوای هیولا میخواهد شیوای نحیف را بکشد... همین خواستم به عنوان یک معتاد به بازیهای کامپیوتری اعتراف کنم که شاید این اعتراف ِصادقانه سنگینی بار ِ این اعتیاد را کم کند و مرا نجات بدهد از این تباهی، این تار ِعنکبوت، این پازل لعنتی...
پ.ن: اگر بگویم دیشب چند ساعت بازی کردم و چند صفحه کتاب خواندم باورتان نمیشود...