مهمان‌دار سالن سینی شربت به دست مقابل نسرین  خم شد. نسرین لیوان لیمونادی برداشت و سر تکان داد. گروه رقصنده حالا دور و بر عروس قطاری به راه انداخته بودند و با هر نوای شاد خواننده‌ی ارکستر، دست‌ها را روی هوا تکان می‌دادند و دور پیست می‌چرخیدند. نسرین لبخندی زد. بار دیگر دست به موها کشید  و پاهایش را جابه جا کرد و روی هم انداخت .انگشتریاقوت کبودش را با دوانگشت ظریف و بلندش  دور انگشت چرخاند و یک بار دیگر به آینه نگاه کرد.

مقابل آینه ایستاده بود که نگاه گرم و مجذوب مسعود را در آینه  دید. برگشت. مسعود جلو آمد، به او خیره شد و سپس تعظیم کوتاهی کرد، گفت :  شما را باید با چه نامی صدا زد ؟

و قبل از این که نسرین بتواند دهان باز کند، گفت: الهه...

دست‌هایش را درهوا تکان داد: اسطوره...

دو قدم به عقب برداشت و دستش را روی سینه‌اش گذاشت: مظهر صفا و زیبایی...

نسرین فکر کرد  بازیگر تئاتر‌است.

مسعود خواند: "به راستی صلت کدام قصیده‌ای ای غزل"***

نسرین فکر کرد: هامون باز...

مسعود اشاره کرد به لب‌هایش، دستش را روی سینه‌اش گذاشت، و زمزمه‌وار خواند:

"لب من از ترانه می‌سوزد

سینه‌ام عاشقانه می‌سوزد

پوستم می‌شکافد ازهیجان

پیکرم از جوانه می‌سوزد"****

نسرین شانه بالا انداخت. پشت کرد و خواست از اتاق بیرون برود که صدای مسعود میخکوبش کرد: نورالانوار... روشنی بی‌پایان... مقدس، محیط، اعلی، اعظم... نورِعظیم... بهمن... بهمن‌بانو...*****

لب‌های سرسخت نسرین به خنده باز شد. شب وقتی به خانه برگشت، هیجان‌زده برای مادرش تعریف کرد.

مادرگفت: چه زبون باز...

خواهرش خندید: چه رمانتیک !

او فکر کرد چه فیلسوف، همه‌ی عمر دنبال چنین شور شاعرانه‌ی آمیخته به عشق و فلسفه همراه با جذابیت ظاهری بوده. حالا دیگر کجا می‌شود، مردی مثل او پیدا شود که این همه شعر بلد باشد و این همه عشق ورزیدنش شورانگیز و این همه ظاهرش جذاب باشد. نسرین سر بلند کرد و به در نیمه‌باز سالن عروسی نگاه کرد راهرو از رفت و آمد خالی شده بود و ‌کس دیگری، جز مهمان‌داران رفت و آمد نمی‌کردند.

هیچ معلوم نبود مسعود با کدام فیلسوف هم‌مسلکش سیگاری آتش کرده و دودی به کله رسانده ، که خودش را به سالن و به نسرینش نمی‌رساند تا بلند شوند و بروند.