همان‌طور که قبلا گفته بودم در هفته‌ی کتاب به اداره‌ی ارشاد لاهیجان دعوت بودیم دو روز هم که قبلا خبرش را گذاشته بودم به بزرگداشت مرحوم بیژن نجدی و حسن فرهنگ (خدا بدارد ) گذشت.

روز دوم بررسی کلی و سخن‌گویی شفاهی در خصوص رمان‌های حسن فرهنگ‌فر به من واگذار شد، به قول ناتاشا در حوزه‌ی تخصصی‌ات رمان... یکی بشنود فکر می‌کند چه رمان‌نویس برجسته‌ای هستم. واقعا آرزو بر جوانان عیب نیست. و خدا کند یک دهم آن‌چه ناتاشا گفت بشود. با این‌حال متن سخنرانی‌ام (واه چه حرف‌ها) را برای شما می‌گذارم که جایتان خالی بود. ناگفته نماند من سال‌ها پود پشت تریبون نرفته بودم و با آن‌که نشسته بودم و مجلس تقریبا خودمانی بود بازهم اندکی هول شده بودم و از همه بدترش آخرش بود که خواستم پشت جلد کتاب چه زود بزرگ شدم فرهنگ‌فر را بخوانم که دیدم ای دل غافل هیچ نمی‌بینم. معلوم است که عینکی هستم اما عینک نزدم و زمینه‌ی پشت جلد توسی و مشکی بود و فونت ریز و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل و در آخر جلسه وقتی داشتیم به این موضوع می‌خندیدیم شوهر آتیه اجدادی به من گفت: پژمان رو دیده بودی؟

خندیدم: البته که دیده بودم و دقیقا به همان علت است که نمی‌خواهم باور کنم پیرچشمی گرفته‌ام...

 

متن

 

وقتی کودک بودی داستان مادر بیشتر می‌چسبید یا پدر؟ پدربزرگ یا مادربزرگ... چه دوست داشتی بشنوی؟ افسانه‌های پریان، قصه‌های باورنکردنی؟ یادت هست گاهی پدر یا مادر قصه‌ی خودت را برایت تعریف می‌کردند. قصه‌ی دختر یا پسر کوچکی که به عشق کلمات... چشم‌های مشتاق را به سقف تاریک می‌دوخت تا در جادویی که قصه در ذهنش می‌ساخت به خواب برود و در خواب ادامه‌ی قصه اش را ببیند... ادامه‌ی قصه‌ای که قهرمانش خودش باشد...

وقتی دلت خواست قصه بشنوی، چشم‌ها را ببندی و با قهرمان همذات پنداری کنی زمستان باشد یا پاییز، بهار یا تابستان... فرقی نمی‌کند می‌توانی یکی از داستان‌های همشهری‌ات که روزبه روز برف سپید مویش بیشتر می‌شود را بخوانی. این روزها حسن فرهنگ‌فر سرش بیشترپایین است مثل همان درختی که بار گرفته و بار گرفته و می‌خواهد میوه بدهد. رمان‌های حسن فرهنگ‌فر اولین اصل رمان نویسی را دارند و در خوانش یک اثر چه چیزی مهم‌تر از این است که طرح داستان روشن باشد، قصه عنصر اصلی باشد و خواننده  لذت اثر در جانش بنشیند.

اگرخواننده پاره‌ی تاریک را بخواند و به نام نویسنده نگاه نکند گمان می‌برد نویسنده‌ی این اثر زن است. سیر و سوی رمان، مونولوگ و مظلومیت زن ِداستان رنگ و بویی کاملا فمینیستی دارد. در این داستان که روای اول شخص و زن است ، مردها بوی خرس می‌دهند. تعبیری که نویسنده در جای جای رمان استفاده کرده و بوی مردهایی‌ست  که یا خیانت می‌کنند یا هیز و زن‌باره هستند. نقطه‌ی تناقض این رمان در این است که رضا قهرمان داستان به لحاظ شخصیتی یک مرد تمام‌عیار است، مردی که می‌خواهد همسرش را لای پر ِ قو نگه دارد مردی که نمی‌خواهد آب در دل همسرش تکان بخورد و در انتها مرد داستان خیانتکار از آب در می‌آید. البته ناگفته نماند همین تناقض موجب قوت گرفتن اوج داستان می‌شود و باعث می‌شود زن مظلوم سربه زیر تاریخی ایرانی دست به خرق عادت بزند و همسرش را با یک بالش خفه کند. و به نوعی با این مرگ او را تطهیر نماید.

" روتختی را از روی عادت کشیدم کنار، دیگر قلبت نمی‌زد، نمی‌دانم چه‌قدر کنارت نشستم. خوابم نمی‌برد، دراز کشیدم، باقی‌مانده‌ی شب را توی بغلت خوابیدم، تا خود صبح یادم نمی‌آید چند تا آرام‌بخش خوردم، گمانم چهار-پنج‌تایی بود. نه؟ باز خوابم نمی‌برد، مجبورت کردم بغلم کنی، یعنی دستت را گرفتم و کشیدم روی خودم، خودم را توی بغلت جا دادم، سرد بود، عین یخ، دیگر از بوی بد خرس اثری نبود..."

ازدیگر نقاط جالب شخصیت زن داستان این است که در انتها ازکاری که کرده پشیمان نیست وهمین تفاوت او را بارز می‌کند

"گرفتم خوابیدم. چه کسی مارا بیدارکرد؟ جیغ متین. آره یادم آمد من هم با او شروع کردم نمی‌دانم من دیگر چرا جیغ می‌زدم."

در گمگمه‌های برف دو زاویه‌ی دید داریم راوی اول شخص و سوم شخص که جا به جا عوض می‌شوند، که البته حجم بیشتر داستان به روایت اول شخص است و سوم شخص محدود به ذهنیات قهرمان داستان یعنی صنوبر می‌پردازد. داستان به زنی می‌پردازد که استاد دانشگاه است که برای همایش دیلمان‌شناسی دعوت می‌شود و همین امر بهانه‌ای می‌شود تا در امتداد نوشتن اثرش به جستجوی هویت گم‌شده‌ی خود و پدرش نیز بپردازد.  این واکاوی شخصیتی و این نگاه به گذشته و تصویرسازی از پدری که جای خالی‌اش در زندگی‌ او به شدت پررنگ است، مدام دست و دل صنوبر را می‌لرزاند. صنوبر در کل داستان سعی می‌کند شیرزاد پدرش را همان نوروز یار سلطان بداند در حالی که در آخر وقتی به دیلملن می‎رسد در اسارت برف و دود سیگار قهوه‌خانه خط قرمزی روی تمام تصوراتش کشیده می‌شود زیرا گمگمه‌های برف به همان زمزمه‌هایی اشاره دارد که او می‌شنود و نمی‌شنود و یا نمی‌خواهد بشنود که شخصیت پوشالی که او از پدرش ساخته را در ذهن نابود می‌کند. نویسنده در موازات  داستان جاری داستانی تاریخی را نیز نقل می‌کند و اگر در ابتدای کتاب ننوشته بود پایه و شالوده‌ی این کتاب بر تخیل است خواننده می‌توانست تصور کند که یک کار تاریخی آمیخته به داستانی رئال را می‌خواند...

" بی‌گمان شیرزاد جوان آن نگاه را در کوه و کمر با خود برده بود که همه چیز برایش لطیف بود مثل حس کشیدن دست روی پوست بره یا طراوت غنچه‌هایی که هنگام باز شدن به او می‌خندیدند"

در این داستان هم مثل پاره‌ی تاریک جهان  همسر صنوبر مرد بسیار خوبی‌ست که در هیچ موردی به اذیت و آزار همسرش نمی‌پردازد. به نوعی مردی ایرانی نیست و شاید حسن فرهنگ فر با قرار دادن چنین شخصیت‌هایی در داستان‌هایش به نوعی به الگو سازی می‌کند.

در کتاب  "چه زود بزرگ شدم " با روایتی مونولوگ وار در تمام فصول رو به روییم ،مونولوگی که تاانتهای داستان تصور می‌کنیم  مربوط به قهرمان زن داستان می‌باشد اما  درانتهای فصل‌های اول می‌بینیم که راوی ناگهان تغییر می‌کند و بدل می‌شود به مرد داستان ... و مونولوگ مرد راوی یک روایت سیال ذهن گونه است و چون این تغییر در چند فصل اول تکرار می‌شود خواننده گمان می‌برد که همیشگی‌ست در حالی که فصل‌هایی هم هستند که تنها یک راوی صحبت می‌کند . در این کتاب زبان داستان کاملا یک دست است و شیوه‌ی بیان زن و مرد خوب عوض می شود طوری که خواننده سر در گم نمی‌شود و این تفاوت البته با نشانه‌هایی که نویسنده می‌دهد تقسیم‎بندی می‌شود.

در کتاب "چه زود بزرگ شدم "آقای فرهنگ فر در انتقال حس به خواننده  بسیار موفق بوده.

همین که امضای آخر کتاب ماندانا دیهیم راد می‌شود من به عنوان یک خواننده فکر می‌کنم  پایان کتاب باز است وطوری تمام شده که انگار باید منتظر ورژن‌های دیگری از داستان‌های این خانواده در آینده هم باشم.

در کلیه‌ی آثاری که از آن یاد شد نویسنده تحت تاثیر اقلیم و جغرافیای لاهیجان هست و از طبیعت سبز و هوای کوهستانی به خوبی  الهام گرفته و در تصویرسازی و قرار دادن مخاطب در فضا موفق عمل کرده است. در ضمن طرح تمام داستان‌ها مشخص، زبان و شیوه‌ی روایت تمیز و اندکی شاعرانه و جذاب است. همان‌طور که در اول ذکر کردم خواننده‌ای که کتاب به دست می‌گیرد می‌خواهد قصه بخواند و حسن فرهنگ‌فر به خوبی بلد است قصه بگوید...

پشت جلد چه زود رو بخوونم (همون تکه که از تنبلی ننوشته بودم و پیرچشمی م رو لو داد)

 یک گزارش تصویری کوچک