یک نامه که می دهم به باد...
میدانی من راهم از شماها دور است، نه خیلی دور... اما چگونه میتوانم به چشم برهم زدنی شهسوار باشم، چگونه میتوانم بیایم، حیرت کنم، اشک بریزم و برایت دعا کنم... چگونه میتوانم باشم کنار مادر، همسر و خواهرانت تا بدانند من هم هستم، به فکرت هستم به تو فکر میکنم که وقتی کودک بودم ماشین از روی قفسهی سینهات رد شده بود و تلفن هندلی خانهی بانک هشتپر زنگ زده بود و پدر سراسیمه به سمت ماشین دویده بود و مادر ما را لباس پوشانده نپوشانده روی صندلی پشت نشانده بود. بعد تو خوب شده بودی و همه گفته بودند عمرت به دنیاست... حالا هم باشد دیگر... من طاقتش را ندارم.
خستهام
دلم خبر خوب میخواهد
دلم کودکی میخواهد
شادی میخواهد
شادی ِبیدغدغه زیر باران دویدن میخواهد
دلم دوست داشتن بیمنت میخواهد.
تو از آنها بودمی که ما را بیمنت دوست داشتی. چند وقت است که ندیدهمت. چند وقت است که به من نگفتی آبجی لَرِی(لاغر)... چند وقت است؟... چند سال گذشته است از روزی که مرا زدی تا دوچرخهام را بگیری... یادت هست چهقدر سال بعد همه به من خندیدید که فراموش کرده بودم آن لحظه به خاطرش گریه کنم و یک سال بعد به خاطرش گریه کردم... یادت هست؟
راستی حالا کجایی؟ وقتی آدمها به کما میروند به کجا میروند؟ وقتی آدمها سطح هوشیاریشان ناگهان میرود به شش چه برسر هوش و حواسشان میآید؟ برگرد و برایم تعریف کن که آنجا چه دیدی؟ برگرد. من طاقت خبر شنیدن رفتن یک پسرعموی دیگر را ندارم. اینطور چطور فکر نکنم که این نسل به جا مانده از کوههای البرز از مسلم و امالبنین نفرین شده نیستند؟ چطور فکر کنم که پسرعمو برادر نیست پس چرا من به جای دیدن خواب تو، این مدت همهاش خواب برادرهایم را دیدم و به آنها تلفن کردم که مواظب خودشان باشند...
ببین! برگرد و موقع برگشتن مواظب خودت باش. اگر مادربزرگ و پدربزرگ، عباس، یاسر، رضا، عمو و نریمان را دیدی به آنها بگو حالا وقت رفتنت نیست باید برگردی...
بگو این نسل سوختهی خسته دیگر طاقت تحمل این همه درد را ندارد. نه! ندارد...
به آنها بگو که بزرگترین برادر همهی دخترعموها و پسرعموهایی... بگو که بدون تو برای خندیدنهای بیوقفه... رقصیدنهای پرشور روی دامنههای اسمارکان، کوهنوردی تا قلهی گیری و مسابقه تا محل رسیدن موج به ساحل چهقدر تنها میمانیم...