می‌دانی؟ حتما می‌دانی، زمین بوی خاک باران‌خورده می‌داد و هوا به طرز غریبی، خاکستری بود. آسمان به زمین نزدیک شده بود و مردمان زیادی مقابل خانه‌ی قدیمی مادربزرگ در محل ایستاده بودند. بعد تو را آوردند و هر کسی یکی از بازماندگانت را گرفته بود تا ناگهان به گل ننشیند. تا روی آسفالت دراز نکشد. بعد هر کس لااله الاالله‌ای فریاد می‌زد و پرنده‌های کوچکی که کنار جاده نشسته بودند به صدای فریادها می‌پریدند و دوباره می‌نشستند، پاهای نازک لرزانشان روی شاخه‎ای، طناب ِبند ِرختی، بلوک ِکنار ِخیابانی، سنگ ِکنار ِدروازه‌ای... بند می‌شد و لرزان از باد سرد که سرک می‌کشید به کوچه خم و راست می‌شد...

حلقه‌ی دور گور تنگ‌تر می‌شد و آن‌قدر مردم زیاد بودند که نمی‌شد جلوتر رفت  تا تو را برای آخرین بار دید. اما عکست روی سبد گل بود بلوز نخودی پوشیده بودی با چهارخانه‌های قهوه‌ای و بفهمی نفهمی اخمی داشتی. سبیلت هم مثل همیشه بود پرپشت و کلفت و خیره بودی به هرکسی که نگاهت می‌کرد، به لنز ِدوربینی که زوم شده بود روی چهره‌ات.

چادرهای سیاه، پیراهن‌ها، کاپشن‌های سیاه، شانه به شانه ایستاده بودند. پشت سرم زن‌ها حرف می‌زدند از فشار قبر، از اعمال نیک، از امام حسین که انشاالله برسد به دادت و کاری کند که با امامان و پیامبران محشور شوی و هر ازگاهی یکی‌شان به دیگری می‌گفت: بسه ساکت شوید. زن‌ها ساکت می‌شدند بعد صدای جیغ زن‌عمو می‌پیچید که سر همسرش جعفرقلی خان و پسرش نریمان که کنار هم آرمیده بودند و چهره‌ی هر کدامشان روی سنگ موربی روی گور، سیاه قلم کار شده بود فریاد می‌زد: چرا نادر را بردید؟ بعد دوباره زن‌ها پچ پچ می‌کردند و صدای پچ پچشان با صدای باد در هم می‌آمیخت، بعد مردی از درون گور فریاد می‌زد: ساکت... صدای تلقین می‌پیچید توی صدای باد، درخت‌ها پچ پچ می‌کردند و تک و توک باران می‌ریخت روی سر و گونه‌ها و داغی چشم و چهره را مرهم می‌گذاشت.

بعد همه با عجله شروع کردند با بیل روی گورت خاک ریختن و صدای اِ اِ های بلند حاج عمو که هربار سر یکی از خواهران، مادرت  بلند می‌شد به گوش می‌رسید. من سرک کشیدم که پدرم را ببینم، با آن موهای سپید و چهره‌ای که رنگ نداشت دورتر ایستاده بود و مادر که جلویم ایستاده بود هر از گاهی شانه‌هایش می‌لرزید.

نگذاشته بودند عمو دکترنزدیک شود چون شب قبل حالش به هم خورده بود و حاج عمو که از همه جوان‌تر است حالا از همه بزرگ‌تر است و جور همه را می‌کشد و سعی می‌کند تعادل را برقرارکند. حاج عمو سال‌ها جنگیده، شهید خیلی دیده، جانباز شده، حاج عمو حالا از همه قوی‌تر است. بیچاره... هوا غلیظ شده است آینه‌ها ترک خورده‌اند و صورت‌ها انگار کش آمده‌اند، چه‌قدرهمه پیرتر شده‌اند... بعد کم کم همه رفتند، رفتند، گور ماند و گورها... به مادر گفتم من برمی‌گردم . بعد مادربزرگ و پدربزرگ و عمو و حالا پسرعموها، به چهره‌ها نگاه کردم و پرسیدم: چرا؟ خوب هیچ کس جوابی نداشت حتی تو ...که حالا سبد گلت خوابیده بود روی گورت و عکست زیر باران مانده بود و گونه‌ها و چشم‌ها و سبیلت خیس شده بود. بچه‌هایت همسرت را بردند. بیچاره...

بعد سردرد آمد. مثل یک بختک سنگین نشست روی سرم. و آن‌قدر ماند تا من برگشتم. به سمت راستم نگاه کردم. دریا طوفانی بود و محل رسیدن موج به ساحل از بین رفته بود. تو هم رفتی از بین ما که در خط مسابقه برای شنیدن شلیک استارت به انتظار ایستاده‌ایم. به سلامت و سفرت خوش... هر از گاهی به دیدنمان بیا و از آن جا بگو و از چیزهایی که اسمش حکمت است. برایمان بگو از عمری که ناگهان تمام می‌شود و  ما هم برایت می‌گوییم از دلتنگی‌هایی که تمام نمی‎شود...