از چه بگویم؟ از غروبی که سرد بود، بادی که می‌وزید و قامت‌ها را می‌لرزاند، برگ‌ها و درخت‌ها را می‌رقصاند، بادی که مرهم ِگونه‌های سرخ و تب‌دار بود، مرهم چشم‌های بی‌خواب و پلک‌های ورم‌کرده، از دخترانی که بی‌وقفه اشک می‌ریختند، از خورشیدی که آرام‌آرام پشت ابرهای سپید پنهان می‌شد، از آن‌ها که سال‌ها بود ندیده بودم. از مادر که اشکش بند نمی‌آمد. از درد بی‌امان سر که پیشانی را می‌فشرد، کیک‌ها، خرماها، حلواها، ظرف‌های غذا، نوحه‌خوانی که ترکی برای او لالایی می‌خواند...

خدا کند دیگر از مرگ ننویسم. بنویسم و بنویسم و بنویسم از شادی‌ها، شیرینی‌ها، مهربانی‌ها و دوست‌داشتن‌ها، قصه‌های عاشقانه‌ی ناتمام، مثل عشقی که در ذرات جهان هست و هرگز تمام نخواهد شد...