بچه خوکی که به خانه نرسید.
کودک که بودم بین کتابقصههای مصوری که داشتم کتاب سه بچه خوک با آن داستان خانه ساختنشان را بسیار دوست داشتم. مخصوصا سومی را که خوشفکر بود از آجر خانه ساخته بود و گرگ حتی نتوانسته بود از لولهی دودکش به خانه راه پیدا کند.
عاشق این بودم که بچه خوک کوچکتربرادرهایش را در خانهاش پناه داده بود. توی تصویرهای کتاب یک آشپزخانهی چوبی بود با میزی پر از خوراکیهای خوشمزه. با لذت به تصویرها نگاه میکردم و کلمات را میشناختم. بچه خوکهای من به خانه رسیده بودند.
برای رفتن به سیاهکل دو جاده هست که یکی از بازکیاگوراب آغاز میشود و دیگری از انتهای خیابان چهارپادشاه. جادهی دوم خلوتتر است و به مراتب بکر و زیباتر، چند سراشیبی دارد که پر است از درخت و زمینهای برنجی که میرسند به کوهها.
یکی از روزهایی که برای ماموریت با همکارم به سیاهکل میرفتم، از جادهی دوم رفتیم. همکارم بعد از گذشتن از یکی از پلها گفت: نگاه کنید بچه خوک...
کنار جاده یک بچه خوک وحشی افتاده بود. چهرهاش معصوم و رنجکشیده بود انگارکه در زمان برخوردش با ماشین گفته باشد آخ و رفته باشد. بچه خوک بود اما هیکلش درشت بود و رنگش صورتی خاکی بود. پاهایش روی هوا خشک شده بود. انگار که از مادر و برادرانش جا مانده باشد. من و همکارم به بچه خوک نگاه کردیم وبه ماشینی که با خوک تصادف کرده بود.
یاد کتاب قصهام افتادم. به خانهی آجری فکر کردم و به بچه خوکی که به خانه نرسید...