ساعت از دوازده که گذشت، هفتم بهمن خیلی عادی شروع شد مثل همه‌ی روزهای دیگر، به خودت گفتی: به آسمان نگاه نکردی؟ بعد قبل از این که بخوابی پرده را کنار زدی و به آسمان نگاه کردی. ابری بود و هوا هم مه گرفته و غمگین، مثل همه‌ی روزها و شب‌های عادی یک زمستان بی‌برف... شاید همین خاصیت زندگی‌ست. می‌گذرد عادی و معمولی مثل همه‌ی زندگی‌ها، مثل همه‌ی روزها، ساعت‌ها و دقیقه‌ها، آدم هم همان است که مادربزرگ شهربانو می‌گفت: آدمی... آه ِ دمی...

زمان می‌گذرد، شب تمام می‌شود و سپیده می‌دمد. بلند می‌شوی. امروز هم یک روز عادی‌ست مثل همه‌ی روزها کنار پنجره نفس می‌کشی. لبخند می‌زنی و فکر می‌کنی روزی که فکر کنی عادی هستی، تولد دیگری داری مثل همه‌ی آدم‌ها با دغدغه‌های معمولی، عشق‌های مشترک، غم‌ها و شادی‌های یکسان. فکر کنی چرا انسان به دنیا آمدی؟ و بتوانی یک پاسخ خیلی خیلی ساده برای این پرسش پیدا کنی، آن روز خیلی خوشبختی. یاد بگیری که بگویی برای این به دنیا آمدی که دوست بداری. دوست داشته باشی حتی اگر دوستت نداشته باشند و...

با تمام این حرف‌ها به سادگی، خیلی عادی و خیلی معمولی چهل و دوساله شدی.

 

پ.ن. و به همین سادگی سالهای عمر این وبلاگ به عدد مقدس هفت رسید.