از این روزها
متن ِکتاب جدیدی که برای منتشرکردن آماده کردم، با یک اشتباه خودم آسیب دید و مجبور شدم چند بار بخوانمش و از آن جایی که مرض پشتیبان گرفتن دارم، آخرهای کار دیگر قاطی کرده بودم که کدام فایل درست است و کدام فایل غلط. به هرحال به هر دردسری بود دیروز تمامش کردم. پرینت گرفتم و چشمم را روی پرینت بستم. چون اگر یک بار دیگر نگاهش میکردم و یک اشتباه کوچک میدیدم دیگر خدا میداند کی باید تمامش میکردم و میفرستادمش.
دیروز عصر حدود ساعت 4.30 طوری در لاهیجان برف میبارید که صد متر جلوتر را نمیدیدی اما من و همسرم پسرمان را به کلاس رساندیم و بعد رفتیم تا به کارهای من برسیم. اول این که باید کار را یک صحافی کوچک میکردم تا بینظم نباشد بعد باید میرفتم به یکی از این پیشخوانهای دولت تا بتوانم پست پیشتازش کنم که امروز صبح حرکت کند. وقتی پاکت بسته شد هزینه را پرداخت کردم و فیش را گرفتم. آمدم زیر برف و کولاک و یک نفس راحت کشیدم. به خودم گفتم بالاخره رفت. بعد در تمام مدتی که به ماشینهایی که با دنده یک حرکت میکردند و ترمز نمیگرفتند نگاه میکردم فکرم مشغول این بود که حالا از کجا باید شروع کنم. مجموعه داستانی که در ذهنم هست را بنویسم یا رمان طوبی را بازنویسی و کامل کنم. نوشتن و پایانبندی هرداستان کوتاه یا رمان برای خودش قصهای دارد و آغازشان یک قصهی دیگر. برای هر کلمهای که مینویسی باید تحقیق کنی، کتابها بخوانی و روزنامههای زیادی را ورق بزنی... در غیر این صورت ممکن است نویسنده در ورطهی تکرار بیفتد و مدام خودش را در داستانهایش تکرار کند. هرچند از هر تکرار مکرراتی میتوان به نبوغ رسید اما فکر نمیکنم این موضوع در مورد داستاننویسی هم صادق باشد.
وقتی در آن برف و کولاک شدید در خیابان انقلاب این سو و آن سو میرفتیم همسرم میخندد و میگوید: یعنی این پست کردن توی این برف و طوفان واجب بود؟
خیلی جدی نگاهش میکنم: واجب...
میخندد: فکر میکنی با این وضع محمولههای پستی میرن...
میگویم: بله، البته مال من با جت اختصاصی میره.
و چشمک میزنم.
این روزها دچار گیجی و خستگی خاصی شدهام. نمیدانم به چه ترتیبی معرفی کتابهایم را بنویسم وبه چه ترتیبی کتابهای جدید بخوانم.
پ.ن: برف و کولاک در لاهیجان ادامه دارد. اینجا ما حدود نیممتر برف داریم و جالب این است که بعد از سالها یک متر و ده سانتی در شهسوار برف باریده است. من عاشق برف بودم و شهسوار هیچوقت برف نمیبارید فقط خدا میداند چهقدر دلم میخواست الان شهسوار بودم و دربرف آنقدر راه میرفتم تا به پل چشمه کیله برسم. بایستم و کوه و دریا را همزمان تماشا کنم.